Jan 24, 2012

آمنوا و ِالاا ...‏



. آخر الانبیا تحت الکشوف فعلاً




پ.ن
خب من این روز‌ها وقت فراغت دارم، یک روز در میان تعطیل است. ‏ :)

Jan 22, 2012

قُرة العین زمان












برهنگی نیست که غایت هر انسانیست آزادگی

به احترام هر سه ایشان سال‌ها باید ایستاد
سال‌ها و همه‌ی تاریخ را
باید ایستاد

Jan 6, 2012

آرامش و یا رامش


مدتی است با وجود مشغله‌ها و دغدغه‌های شخصی و ملی و فرا ملیِ روز افزون ما، به‌طور غیر متصوری نسبت به قبل با آرامش بیشتر، برنامه‌های مشخص‌تری را دنبال می‌کنم.‏
شاید تازه فهمیده‌ام رسیدن به هدف صبر و تحمل بلند می‌خواهد و تازه دارم با حوصله کردن کنار می‌آیم،؛ این فرض محال است البته
شاید ترس از افتادن وادارم می‌کند آرام و پیوسته‌تر باشم نسبت به محیط. شاید تمرین خشم خوردن‌ام جواب می‌دهد. شاید هم نوعی رخوت ‏است که در جان‌ام رخنه کرده و در این اوضاع نا آرام، آرام‌ام نگه می‌دارد. شاید هم پا به سن می‌گذارم
خودِ آدم کجای آدم قرار دارد و کی ظهور می‌کند؟
اصلاً آدم "خودِ واقعی" دارد؟
نه بیشتر معتقدم همه‌چیز نسبی و مقطعی است و شاید مقاطع زندگی‌ام است که دارند بزرگ‌تر می‌شوند. گذشته را کمتر فراموش می‌کنم. به آینده بیشتر فکر می‌کنم. شاید آغاز راهِ بزرگِ میانسالی هستم! که امیدوارم نباشم :(‏
.قاعدتاً من باید بدانم که چه است ولی این‌بار نمی‌دانم و نمی‌توانم به رفتارم اعتماد کنم؛ امیدوارم یک آرامش خوش‌خیم باشد هر چه هست

Nov 27, 2011


رفته‌ام سراغ دفتر‌های قدیمی، شعر‌های پانزده سالگی شانزده سالگی، هفده سالگی. این یکی خیلی تکان دهنده بود برای خودم، برای خودِ امروزم:‏

تمام حجم مرده‌ی وجودم را
در گور سردی پنهان کرده‌ام

تمام قامت خدا را
زیر آوار تردید شکستم

تمام ذرات زندگی را
انکار کرده‌ام

و خود را زیر برف‌های یک زمستان بیمار
پنهان کرده‌ام

و عبودیت وجود خدا را
برای سرما
سکوت و سختی
عیان کرده‌ام

من به خدای بزرگ انسان‌ها
پشت کرده‌ام

از خدای گُل‌های بهار
گُسستم
از زنجیر بندگی انسان‌ها رَستم

وقتی مظلومیت قلب مرده‌ام را
حاله‌ای قدسی در گور فرو می‌برد
در سحرگاه یک عبادت‌گاه کوچک
منِ دیوانه قداست قبله‌گاه زمین را
شکستم
منِ دیوانه
درِ سنگینِ معبد زمین را بستم.


خرداد
84


پ.ن: خراب و داغان‌ای بوده‌ام! یادم رفته بود!