Feb 27, 2011
Jan 28, 2011
من خوابِ مهربان ام
Dec 24, 2010
صبحانه

Oct 16, 2010
شاید باید کارتون های کودکی بیشتر اثر می گذاشت
Oct 15, 2010
موسی اش کم بود
Sep 25, 2010
این جا هنوز غریزه از شعور قوی تر کار می کند
Jul 30, 2010
بند ناف و می می ترسان ما و ما که ایمان آوردیم به پایان فصل بی برگی
گوش فرا بگیرید ای کسانی که طب می بخوانید و می خواهید یک تز خفن بنویسید
خاله ی بزرگ ما که بعد از فوت مادربزرگ و پدر بزرگ ما تنها زندگی می کند، چهار ماه پیش دچار عارضه ی اسهال شد. سه روز اول به توصیه ی همگان تنها کته و ماست خورد ولی خوب نشد که بدتر بشد، بعد به یک دکتر چیز دان مراجعه کرد و آن دکتر تشخیص عفونت داد و گفت هیچ نخور ولی این آنتی بیوتیک ها را بخور، بطوریکه بر اساس نسخه روزی سه تا قرص آنتی بیوتیک قوی با معده ی خالی مصرف کرد و عارضه ی استفراغ هم به قائله اضافه شد.
دکتر بعدی که مادرش کاش از جای اسپند حرام کردن کمی لوز و کشمش برایش مغز می کرد، بعد از انجام کلیه ی فوحوص و آزمایش ها تشخیص داد که چیزی نیست ویروس است و می توانی همه چیز بخوری تا بتوانیم دُز آنتی بیوتیک هایت را سه برابر کنیم. این شد که خاله ی نازک تر از برگِ ما هم هی تند تند وزن کم می کرد، توالت گاه اش را که جدا کرده بود، جای خواب اش را هم رو به روی خانه ی خدا پهن کرد و ما هم آن را بر سر نهاده و ترسان لرزان و نگران از این بیمارستان به آن بیمارستان و از این دکتر به آن دکتر
خیال اش را کنید در این احوالات هم پیرزنی از آشنایان، مدام تلفن می کرد که فلانی را من می دانم چی اش است، بند ناف اش افتاده است، بیاورید اش پیش خودم تا علاج اش کنم؛ که ما را مدام به کفر گویی می انداخت... دکتر بعدی تشخیص بداد که نه ویروس است و نه انگل و نه میکروب، خودِ باکتری است و ما هم پرسیدیم اش که جناب آقای دکتر یک معاینه ای از ناف هم می فرمایید اگر ممکن است؟ که ایشان هم بُراق ما را از سر تا پا با چشم تیر اندازی کردند و یادآوری کردند دَر از کدام طرف است، ما هم به این خیال که لابد علاج اش را یافته است، دارو ها تحویل بگرفتیم و رفتیم ولی چه بشد؟ چشم تان روز بد را نبیند که شدت و رِقَتِ بیماری افزایش یافت افزایش یافتنی...دکتر دیگری تشخیص داد که بدن بیمار لاکتز تولید نمی کند و برای همین از هضم هر نوع فرآورده ی لبنی تا آخر عمر عاجز می ماند و خلاصه تجویز پرهیز شیر و محصولات شیر بکرد. دکتر بعدی هم که نکشیده 25 فرمود که بیمار شما دچار انسداد روده شده و باید راساً ببرم اش اتاق عمل و مقداری از روده اش را ببرم که البته ما هم دو پا داشته و دو پای دیگر قرض گرفته و فرار بکردیم...دکتر بعدی! در بیمارستان دیگری از کولون اسکوپی و آندوسکوپی و عکس رنگی و اسکن و سونوگرافی هیچ کم نگذاشت و دسته آخر تشخیص نمود که همه ی این درد و بلا ها که یک شبه شروع شده، ریشه ی عصبی دارد و در جواب ما که پرسیدیم بند ناف نیست؟؟ گفتا که من (یعنی او) در مدرسه ی طب لپه پاک نمی کرده ام و سپس خروار ها قرص آرام بخش معده تجویز نمود و گفت یک ماه بعد دوباره بیا ببینم ات ...و خاله ما هم که از کلیت اش تنها مقداری رگ و پوست و استخوان مانده بود، همه را یک ماهی نوش جان کرد
ولی بیماری کماکان خوب نشد و نشد تا این که یکی گفت این بیماری روحی است و باید بگردید دنبال پروفسر فلانی که در محضر ایشان هم حاضر شدیم که مشخص شد خاله ی ما home sick دارد و بایستی بازگردانید اش به همان جایی که آمده است و خاطرات کودکی را گذرانده است؛ خب این هم فرهم بشد ولی ایام سفر بر او سخت بگذشت و دریغ از اندک ذره ای تحسن. آن جا هم دکتر قدیمی بشناسی او را معاینتی بکرد و نظر داد که این بیماری کولیت روده است و شما بیخود دور سر خودتان چرخیده اید، چاره اش این درمان و آن درمان نیست بلکه همین این درمانی است که من می تجویزم و بایستی یک ماه مصرف کنی و بعد برگردی تا ببینم چطور شدی...
آن پیرزن هم هی باز پیغام می فرستاد که فلانی بند ناف اش افتاده بیاوریدش کرمانشاه و ما هم درمانده که بر کدام ساز برقصیم؟
ولی باز دور خودمان چرخیدیم و به تهران باز آمدیم و این بار به نظر می رسید وارد مرحله ی بحرانی بیماری ای شدیم که هنوز پیدا نبود چی است. نتیجه احوال ای بود که می می هجده کیلو وزن از دست بداد و ضعف شدید و خوف شدیدتر بر او غلبه و سراسر اندام نحیف اش را رعشه ی کذایی موت قبضه بکرد و ما اطرافیان هم که خاموش بودیم و مستاصل...
عاقبتاً یک دکتر پروفسری تشخیص داد که بیمار ما به احتمال 80% به گندم حساسیت دارد و باید در کنار خوردن این دارو ها از خوردن نان و انواع محصولات گندم پرهیز کند و فقط و فقط برنج کته و گوشت کباب شده بخورند که رفته رفته باعث شد استفراغ اش بعد از آن همه مدت کم تر شود اما خب اسهال کماکان به همان سُقم و بلاهت سر جای اش مانده بود و ضعف و بی حالی هم به علت دارو هایی که مصرف می کرد روز به روز شدید تر می شد. البته دکتر اخیر گفته بود که 20% هم احتمال دارد اگر بیمار با این دارو ها خوب نشد یعنی سرطان معده و امعا دارند... و این شد که ما بسیار غم و غصه ها گذراندیم و دیگر رسماً دعوت نامه ها از این جا و آن جای دنیا فرستاده شد که بلکه علاج این بیماری ناشناخته را پزشکان ایشان دریابند. در این احوالات غم انگیز روز های گرم تهران هم مزید بر همه ی علت ها بود، در فاصله ی بینابینی که مقدمات سفر اش فراهم می شد بار و بندیل سفر ببست و نزد ما به کرمانشاه آمد تا هر گلی که قرار بود بر سر بنهیم آسان تر بنهیم هر چند که به قول خودش از سفرهای آخرت بود
این جا هم روز ها رسماً زیر سِرُم به سر می برد و تقویت ها هیچ افاقه نمیکرد. اوضاع که وخیم تر شد دکتر های کرمانشاهی و بیمارستان ها هم فتح بشد... و همه بگفتند که بیماری خیلی عمیق تر از آن چیز هایی است که ما می پنداشتیم و چیز هایی در حدود همان سرطان معده و امعا و لوزولمعده و لَنف است اش ولی یک دکتر مسیحی و با خدا و با تجربه دارد شهر ما به نام آلفرد آواکیان که خداوند عمر دایم تقدیم اش کند گفتا که آخر بنده ی خدا تمام آزمایشات و عکس های شما، نشان می دهد که شما سالم هستی و هیچ عارضه ای نداری! ما هم گفتیم که با این اوصاف چه زهری مصرف کنیم ؟؟ گفتا که هیچ مصرف نکن و همه چیز هم بخور ولو اگر بالا یا پایین هم بیآوردی... فعلاً که بیماری خاصی نداری. ما هم به فرمان این دکتر همه چیز دادیم بخوردند ولی گذاشتیم کماکان از مصرف نان پرهیز بماند.
این طریقه باعث شد که ضعف عمومی بدن می می (ما به خاله مان می گوییم می می) با قطع شدن استفراغ کمی جبران شود و به نظر برسد که به تشخیص نهایی و درست نزدیک شده ایم. ولی از آن جایی که اسهال و شدت اش هیچ بهتر نمی شد خبر ها پیچید که می می سرطان بگرفته. همسایگان و دوستان و آشنایان و فوامیل دور و نزدیک و هر که بیکار و یا باکار بود گرد مان آمدند و از دعا و آیات و دخیل و آب زمزم ها هیچ کم نگذاشتند و حتی یکی از همسایگان مان یک پارچه ای کهنه بیاورد که پنجاه سال پیش جده اش که می گویند از اولاد نمی دانم کدام ائمه است، سوره ی یاسین را به خط ثلث بر آن نوشته بودند و از پنجاه سال پیش در خاندان اشان هر کی مریضی سختی می گرفت، هم زمان که سوره را می خواندند بیمار را بلند می کردند که سه بار از توی قاب رد شود آن گاه قماش را بر سر تا پای بیمار مسح می کردند و بیمار هم باید آن را که معدن میکروب های کهنسال بود سه بار می بوسید و می بویید و بعد در جا شفا می بگرفت اما نزد ما که آمدند خاله ی ما حتی توان نداشت از توی قاب بگذرد و گفتند که خُب پس نمی شود، من که تمام اعتقادات و معادلات مغزی ام را برای آن چند ثانیه بر بندی نگاه داشتم، در آمدم که خودتان را مسخره کردید یا کار آن خدا را؟؟ قاب را گرفتم و سه بار از می می رد اش دادم ... (اعترافات ثقیلی است) و آن ها هم می گفتند نه این طوری کار نمی کند و بعد چشم های سرخ شان را از می می پنهان می بکردند و مثل این فیلم های هندی که چیز ناخوشایندی به ایشان وحی می شد زودی در می رفتند.
حالا بشنوید پیرزن داستان ما که کماکان مصر بود بند ناف اش افتاده بیاورید اش پیش من که خوب اش کنم... و آن قدر تلفن ها بکرد تا این که می می را قانع کردیم که بابا قربان شکل ات چیزی را از دست نمی دهی بیا لااقل برای آن که دست از سرمان بر دارد
پیرزن با دست لرزان پرزان اش معاینات شکمی بکرد و با اطمینان سختی توی روی ما غرید که نگفتم؟؟ بند ناف اش افتاده!! و در برابر نگاه ناباورانه ی جمعی از زنانِ همراه، عملیات بند ناف جا اندازی آغاز شد. اول مقداری دنبه و خرما باهم کوبید و خمیری گرم از آن درست کرد و روی ناف بگذاشت سپس آن را با شال بلندی ببست که ناف نرم و گرم شود و گفت پس فردا برگردید. دو روز بعد، شال باز کرد و با حرکت دست ماساژ بداد و هیچ ِورد و فوت و وز وز و پِس پِس هم نکرد ؛ در کمال آرامش و اطمینان پنبه ای آتش زد و در لیوانی انداخت و آن را سر و ته کرد روی ناف، پنبه که می سوخت اکسیژن هوای محصور درون لیوان هم بسوخت و به این روش مکش خفیفی درست شد که ناف را بالا می کشید. (همین روش را قدیم برای حجامت استفاده می کردند) خلاصه چند بار این کار بکرد و بعد با غرولند گفت که چون خیلی از مدت افتادن ناف می گذرد، یکباره خوب نمی شود. فردا بیاورید اش. فردا هم چند بار این کار تکرار کرد و یک باره ناف را بدیدیم که تالاپی بالا آمد و فریاد شادی پیرزن که بسیار خوب افتاد جا... بعد تخته ی گردی روی ناف نهاد و با یک پارچه ای محکم بست اش (که البته بعد ها شنیدیم معمولاً پیاز می گذارند روی ناف و می بندند) و توصیه های پزشکی بکرد که سنگینی حمل نمی کنی، گوجه فرنگی و جعفری هم می خوری. همین
همان روز می می ناگهان پرید توی دستشویی و یک ربع بعد ناباورانه به سوی ما آمد و گفت خوب بود! ما هم گفتیم یعنی چطور؟؟ -: یعنی نه شل بود و نه سفت! و کاملاً طبق استانداردiso 9002بود و فریاد شادی ها از ما پرکشید و یکدیگرها را آغوش ها بگرفتیم و کنون هم که به حول و قوه ی الهی یک هفته ای است که خوبِ خوب است و والا هیچ خبری از بیماری در او پیدا نیست و دارد رفته رفته وزن از دست رفته را هم باز می یابد و البته از آن جایی که قد و بالای رعنایی نیز بدارند بسیار مانکن و جوان نیز شده اند و تمام لباس هایی که گشاد ها شده اند را دور ریخته و لباس های شنگولی و قرطی بخریده اند و خود را برای گذران تعطیلاتی که قرار بود استعلاجی باشد آماده می کنند
البته چندان هم احوال عمومی جالبی ندارد... منع شدن از تغذیه به همراه مصرف دارو های سنگین، بزرگترین اشتباه اکثر این پزشکان بود! که باعث شد بدن می می دچار ضائعات شدیدی بشود که از جمله ی آن فقر آهن و اُفت فشار و افت شدید قند نیز بود که بر اثر دارو هایی که برای سرطان لوزو المعده تجویز شده بود بدست آورد و نتیجه ی همه ی این احوالات آن شد که اولاً آنتی بیوتیک هایی که آن اول کار مصرف کرده بود پدر معده ی می می را به در آوردند و پُرز های محرک معده جهت حضم غذا را به کل از بین بردند که ترمیم همین کلی زمان و مشقت می بَرَد، داروهای دیگر هم سبب شدند که باکتری های مفید روی جداره ی داخلی معده به کل نابود شوند. همه ی این ها باعث شد عمق فاجعه ی اصلی که تنها حمل سنگینی آن را سبب شده بود، دو چندان شود. که حالا پس از بهبودی آن هم می می به زودی های زود به روزهای سلامت اول اش باز نمی گردد...ولی خوشبختانه امید به زندگی ای را که از دست داده بود باز گرفته و همین خودش نوعی سلامتی است
همه ی نتیجه گیری های طبی و اخلاقی از وقایع بالا را به خواننده محول می کنیم و فعلاً خیر پیشJul 8, 2010
نماز در وقت اضافه
ااین که طفل مسلمانی قهرمان اش فلان بازیکن کافر غیر مسلمان باشد و نه مثلاً عمر بن خطاب، ایراد دارد و همچنین که دُخت مسلمان پاهای برهنه ی مردان کافر فوتبالیست را ببیند، باز هم ایراد دارد و خدای اسلام شاهد تمام این معصیت ها هست
اای عبده ی الله! پس به جای آن که بروی دو ساعت فوتبال که پر از معصیت است تماشا کنید، دو ساعت قرآن بخوانید... که ثواب اش ببرایتان ثبت شود. این جام جهانی همه دسیسه های صهیونیست است که بر کمر اسلام ما تیشه می زند... امروز از بچه ی مسلمان می پپرسی اسم جد فلان بازیکن فوتبال در فلان تیم چه است بلد است، اما بپرسی اسم جده ی پیغمبرت چه بود ؟ نمی داند. بپرسی اسم ففلان مستکبر صهیونیست که بر علیه اسلام بنوشت چه بود؟ ننمی داند. بپرسی اسم فلان شیعه ی جنایتکار که فلان قدر مسلمان بکشت چه ببود؟ نمی داند...
این ها بخشی از خطابه ی آخوند سعودی در نماز جمعه ی هفته ی پیشین مکه بود، که شبکه ی الحیات دیشب آن را نقد می کرد.
پ.ن
بسیاری از شیوخ عربستان سعودی، فوتبال جام جهانی را به دلیل خالی شدن مساجد در زمان بازی ها، تحریم کرده اند. ایشان فوتبال جام جهانی را دقیقاً وسوسه ی شیطانی ای قلمداد کرده اند که تحت سفارش صهیونیست و به وسیله ی استکبار جهانی برای بر اندازی اسلام، این بار میان مردم گرسنه ی افریقای جنوبی برپا شده است. در خبر ها است که وقت اضافه ی بازی پاراگوئه- هلند هم زمان با نماز مغرب در مکه بود که خیل کثیری از مسلمون مکه آن را جیم فنگ زدند. نماز را.
پ.ن2
برای رفع معضل تعطیلی بازار و سرباز زدن مسلمانان بی ریشه از شرکت در نماز جماعت عده ای از مسلمانان نو اندیش سعودی ملقب به قالین ها (کسانی که قالیچه ها را برای اقامه ی نماز بر پا می کنند) دست به ابتکار جالبی زده اند. با این ایده ی طلایی که ، وقتی نمی شود فوتبال ِ خانه را به مسجد آورد، مسجد را نزد فوتبال و خانه می بریم. البته با این تعبیر که لعنت بر شما اهل سعودیه، و کنایه از این که کور خوانده اید نماز را بپیچانید... این فکر بکر تحت عنوان مساجد سیّار در خبرگزاری های ایشان بسیار ترویج می شود. در خبرها است که این روزها در مکه و دیگر شهرهای سعودیه، قالین های خلاق و نو اندیش، پیاده رو های مستعد اقامه ی نماز جماعت را پیدا می کنند، جارو می زنند، قبله یابی می کنند، حریم مشخص می کنند و راه را بند می آورند و قالیچه ها را برای اقمه ی نماز پهن می کنند تا مردمی که هجوم می برند به خانه و فوتبالِ حرام ، از بار گناهانشان به واسطه ی اقامه ی جمعی نماز که ثواب چند چندانی دارد بکاهند، برای همین مسجد را به نزد خانه های گمراهان می آورند تا دمی چند از معصیت به دور باشند و صنعت نماز هم از رونق نیفتد.
پ.ن3
الحیات شبکه ی مغربی ای است که برنامه ی ویژه ای برای ترویج مسیحیت دارد. این برنامه با هدف نقد اسلام و مسلمانان با هدایت یک کشیش مصری به نام قمُص زکریا پطرس عمل می کند. او تسلط بسیار خوبی هم بر تاریخ اسلام هم بر ادبیات طناز عرب دارد و به وسیله ی ترویج مسیحیت، سبب شده، افراد زیادی در طی چند سال اخیر، آگاهانه از اسلام روی گردانند. این کشیش عرب که خود پیش ترها مسلمان بود با ظرافت و بلاهت منحصر به فرد اش چنان عیسی وانجیل و محمد و قرآن اش را، بر کفه های ترازوی تاریخ و منطق محک می زند و چنان شیوخ اسلام را رسوا می کند که از دفاع از خود و از پیغمبرشان نیز عاجزمانده اند. به تبع آن بسیاری شیوخ سعودی سکته ها کرده اند و روزانه شش ها بار فتوای قتل لازم برای او صادر می شود.
پ.ن4
Jul 5, 2010
تحریم شام بکنیم؟
این برنامه داشت خیلی کلی گسترش دانش و فن آوری IT در جهان را توضیح می داد که سبب شده دنیای جدیدی با پارامترهای جدید از جنس دانش و تکنولوژی شکل بگیرد که ارتباط چندانی با فرهنگ و سابقة تمدن و حتی سرمایة اولیه ندارد. این برنامه گسترش چشم گیر دانش IT در جهان را نشان می داد و به طور خاص هند را تحلیل می کرد که امروز به لحاظ فناوری مخابراتی جایگاه و مقام چهارم را در جهان دارد و چگونه توانسته مراتبی از تکنولوژی نوین را در ارتباط با عرصة کار و بازار جهانی که به رشد خوب اقتصاد این کشور منجر شده، از آنِ خود کند. مثلاً نشان می داد که چه سازمان هایی در هند تشکیل می شود تا دانش کامپیوتری نوجوانان و جوانان هندی را سازمان دهی کند و آن را به عنوان نیروی کار مفید به جامعة خود و به دنیا عرضه کند.
پ.ن
مثلاً یکی برایمان تعریف می کرد یک پدیده ای که در لندن شایع شده این روزها آن است به هر دفتر خدمات ارتباطات مردمی که تماس بگیری، یک هندی در بمبئی از آن طرف خط جواب ات را می دهد بله قربان؟؟ و تو مشکل را به او می گویی و او آن را درج می کند و دوباره از طریق ماهواره به سازمان یا ادارة مربوطه مخابره می کند.
در واقع در لندن با 10000 پوند هم نمی صرفد که برای تامین چنین نیازی، یک محلی و تشکیلاتی فراهم شود ولی در هند ادارات کوچک و زیادی هستند که چنین نیازی را برای غرب تامین می کنند و کارمندان آن در واقع از طریق ماهواره کارمندان کشورهای دیگری محسوب می شوند. یک هندی با 1000 پوند در ماه هم راضی است که ساعات کاری مشخصی را در محل غیر استانداردی از لحاظ ابعاد فضا، تهویه و نور بگذراند
Jun 30, 2010
این هم چه گوارا است
Jun 19, 2010
از بعد از خانه نشینی و احوال ما
- این روز ها حرف برای گفتن هم ندارم. دوست جانی ام که خیلی هم دوست اش دارم و از بچگی دوستان جانی هستیم، دارد می رود از ایران برای همیشه و من گیج شده ام.
-اگر غروب دلگیری است و اگر در خانه تنها و غمگین نشسته اید و اگر آشپزی دوست دارید به دستورات آشپزخانه ای زیر عمل کنید.
اگر در خانه شیر خشک دارید، یک لیوان از آن بردارید و با نیم ربع لیوان آرد سفید و ربع لیوان شکر مخلوط کنید و در تاوه ی خشکی بریزید و با هم و بدون روغن تفت کنید. باید با یک قاشق چوبی هم هی و هی به هم اش بزنید که ته اش نچسبد و نسوزد. بگذارید آنقدر حرارت ببیند تا رنگ اش کمی قهوه ای بشود، هر چه بیشتر حرارت ببیند قهوه ای تر هم می شود ؛ بنابراین می توانید رنگ اش را دلخواه معین کنید. اما بهتر است نگذارید خیلی قهوه ای شود (خیلی بسوزد). بعد نیم قاشق چایخوری هِل آسیاب شده را که از قبل آماده کرده اید به مخلوط تان اضافه کنید. در این مرحله سه ربع قالب کره ی صد گرمی را هم در همان تاوه آب کنید و با قاشق چوبی تند تند به هم اش بزنید تا گوله گوله نشود. فراموش نکنید بعد از این که کره را اضافه کردید، دیگر مواد تان رنگش از آن چه بود قهوه ای تر نمی شود. مراقب باشید تا به خوبی باهم ترکیب شوند، اگر گوله هم شد اشکال ندارد، یک ربع تند و پیوسته به هم بزنید درست می شود. بعد بگذارید توی یک بشقاب مسطح و قبل از این که خنک شود با یک قاشق مسطح اش کنید و بگذارید خنک شود. حواس تان باشد که مواد روی دستتان نریزد چون پدر تان را هم می سوزاند.
یک تاوه ی کوچک بردارید و اندازه مشت تان مغز پسته خورد شده ی خام، داغ کنید؛ مراقب باشید که نسوزد فقط کمی که تاوه چرب شد ، پسته ها را از روی آتش بردارید. بعد توی همان تاوه یک قاشق غذا خوری شکر و یک قاشق نمک وسط تاوه کوپه کنید و بگذارید فقط کمی قهوه ای شوند. بعد پسته ها را بگذارید کنار آن بشقاب قبلی که درست کردید، بعد شکر و نمک داغ را هم بریزید روی پسته ها. بعد بروید خوشبختی را مزه کنید. این شیرینی درست کردن اش نیم ساعتی طول می کشد ولی وقتی چشیدید برای همیشه هوش از سرتان می برد (؛
بعدی
یک مقداری پنیر لیقوان بگذارید توی یک ظرف آب تا نمک اش با آب حل و شوری اش ملایم شود.
نازک ترین نانی را که می توانید تهیه کنید و آن را تکه تکه کنید، تکه های نان حدوداً یک سانت نیم در یک سانت نیم بشوند مثلاً . بعد آن ها را توی تاوه ی خشکی بگذارید تا کمی سوخاری شوند. بعد از آن که به رنگ دل خواهتان رسیدید کمی به اندازه ای که دوست دارید روغن زیتون بزنید و بگذارید کمی با آن هم تفت شود، بعد بگذارید اش روی یک بشقاب شیشه ای که کمی هم گود باشد. پنیر لیقوان را آب کش کنید و بگذارید توی فر با حرارت کم گریل می کنید طوری که کاملاً خشک شود ولی آب نشود. با یک چنگال روی پنیر را فشار دهید تا له شود و آب توی اش هم بخار شود بعد یک قاشق چایخوری شکر و نیم قاشق زیره و یک ذره فلفل سیاه هم اضافه کنید و بگذارید باهم کمی داغ شوند، بعد از فر بیرون آورید . پنیر ها را با روغن زیتون اشباع می کنید. خوب که به هم زدید بریزید روی نان ها و با قاشق صاف اش کنید و بعد چند تا گردو خورد کنید و بریزید روی همه اش و بگذارید روی میز تا چشم همگان درآید.
اگر این ها را بکار بستید و به مذاق تان خوش آمد بنویسید تا باز هم دستور جات خوشمزه برایتان بنویسم. شاید یک بلاگ آشپزی بزنیم از هیچی بهتر است.
Apr 14, 2010
Max

1. بالاخره انیمیشن "مکس و ماری" را دیدم.
من و پدر غروب دل تنگِ دیروز، چراغ ها را کم کردیم، هندوانه خوردیم و انیمیشن خاکستریِ "مکس و ماری" را تا آخر نگاه کردیم و بعد به این نتیجه رسیدیم که بد نبود... اما به نظر من سوای گرافیک فوق العاده و شخصیت پردازی قوی که داشت، سوای دیالوگ های خوب، ساده و جذب کننده اش...، چیزی انتهای داستان می لنگید.
2. قبول دارم که اینجا پیام فیلم در درجه اول و ساختار در درجه دوم اهمیت قرار دارد اما به نظرم به آن اندازه ای که در تصویر سازی این انیمیشن خمیری، خلاقیت خرج شده بود، در ساختار داستان نشده بود... برای من چگونگی حل کردن یک داستان مهم است.
این انیمیشن ماجرای نامه نگاری های تصادفی یک دختر بچه را با یک مرد ناتمامِ ذهنی، روایت می کند. در ویکی پدیا آمده که این فیلم بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده و البته بعید هم نیست. پیش ترها نامه دادن های تصادفی به آدم های تصادفی، در غرب پدیده ی شایعی بود، خیلی بعید نیست که یک همچون ماجرایی(نه عیناً با همین جزئیات ) واقعاً اتفاق افتاده باشد. هر چند که سایت رسمی "ماری و مکس" اشاره ای مستقیم به این نکرده.
راستش سناریوی این فیلم مرا شدیداً یاد فیلم "فارست گامپ" و چند فیلم هولیودی دیگر و آن فیلم معروف فرانسوی " روز هشتم" انداخت . ، سناریو هایی از این قبیل که صدای یک آدم ناتمام، ساختار اصلی روایت فیلم می شود که دنیا و آدم هایش را با سادگی هرچه تمام زیر سوال می برد و با ظرافت خاصی حماقت های فسیل شده ی انسان ها را برملا می کند.
3. یکی از مسائلی که فیلم رویش تاکید داشت، به غیر از معضل تنهایی و فقدان عاطفه و فقدان درک همگانی و مشترک در میان بشر، مسئله ی کمال بود. اینکه هیچ انسان بالغی کامل نیست و آدم ها وقتی ناقص اند ، به دلیل ناکامل بودن اشان سوالات ساده تری می پرسند و از راه های ساده تری هم به جواب می رسند. آن ها راحت تر به این حقیقت پی می برند و با آن کنار می آیند که کمال معنایی ندارد .و به نظرشان آدم های بالغی که خیال می کنند کامل هستند، از مرحله خیلی پرت هستند اند. مکس معتقد بود آدم های بالغ با وجود اینکه نسبت به آدم های نابالغ کامل ترند، اشتباهات مسخره تری می کنند و از آن بدتر متوجه اشتباهات شان هم نمی شوند. این موضوع یکی از کشفیات مهم مکس بود و او در این باره به جمله ی معروف انیشتین ایمان داشت که گفته است: " دوچیز در جهان تمامی ندارد، یکی کائنات است و دیگری حماقت انسان ها"
4. و ...چقدر خوب که این عکس بالا به زمینه ی وبلاگم می آید این همه .
روی هم رفته فیلم خوبی بود. ویکی پدیا هم چند تا از دیالوگ های موثر فیلم را نوشته بود که خواندن اشان خالی از لطف نیست.
- مکس کارتون نوبلت ها را دوست داشت. چون اونا طبق یک اصول اجتمایی خاص و روشنی زندگی میکردند. با اصول و عقاید دائمی
- من در یک خانواده یهودی بدنیا آمدم. و قبلا به خدا اعتقاد داشتم. اما از وقتی که کتاب های زیادی خوندم، بهم ثابت شد که خدا ساخته تصورات منه
- مردم به خدا اعتقاد دارن. چون سوالهای پیچیدهشون جواب داده میشه. مثل اینکه جهان چگونه شکل گرفته؟ آیا کرمها به بهشت میرن؟ و اینکه چرا پیرزنها موهاشون آبیه.
- با اینکه من یک کافر هستم. اما کلاه یهودیتم را سرم میکنم. تا مغزم را گرم نگه داره.
- هیئت منصفه اعضای برجسته اجتماع هستند. که تا حالا قتلی را مرتکب نشدند.
- مردم بعضی وقتها باعث سردرگمی من میشوند. اما من سعی میکنم بهشون اهمیت ندم.
- انسانها از نظر من جالبن. اما فهمیدنشون برام سخته.
- از نظر مردم من گستاخ و بی نزاکتم. من نمیدونم چرا صداقت را با بی نزاکتی اشتباه میگیرند؟ شاید برای همین من هیچ دوستی ندارم.
- مکس نمیتونست بفهمه، که چرا اون شهره خاص و عام شده. در حالی که بقیه نرمال حساب میشن.
- انسان ها در طول تاریخ بی منطق بودن. چرا وقتی بچههای گرسنه در هند زندگی میکنند. مردم غذاهاشون را میاندازن دور؟
- اول عاشق خودت باش
- تو را به این خاطر میبخشم که کامل نیستی. تو هم ناکاملی، مثل من. تمامه انسانها کامل نیستند.
- وقتی جوون بودم دوست داشتم هرکسي دیگهای باشم. بجز خودم. دکتر برنارد گفت اگر توی یک جزیره تنها بودم، مجبور میشدم به همنشینی با خودم عادت کنم.گفت باید با خودم کنار بیام. با تمامه عیب و نقصها، ما خودمون عیب و نقصها را انتخاب نمیکنیم.اونا بخشی از وجود ما هستند و باید باهاشون کنار بیایم.
Apr 9, 2010
بالا بگیرید... بالاتر بگیرید... این پایین را هَرَس می کنند
Apr 7, 2010
Big Bang with out bang
Mar 2, 2010
...خوراک

Feb 27, 2010
تو و من و همه ی این هستی زرد- برای پیدا کردن یک وحدت مرده- بیهوده تلاش می کنیم- که تو سال ها پیش مردی
Jan 30, 2010
...حقایقی که اینترنت ورمی چیند

