Showing posts with label سبز. Show all posts
Showing posts with label سبز. Show all posts

Feb 27, 2011

Jan 28, 2011

من خوابِ مهربان ام


خواب دیدم قرار است یک اتفاق بدی بیافتد که نگران رخ دادن اش هستم طوری که با همه دعوا می کنم، بعد در تمام طول خواب و دعوا ها دوتا میل بافتنی دستم گرفته ام و زرتُ و زرت دارم می بافم، یکی از زیر یکی از رو ... ولی لعنتی هر چی می بافتم انگار نه انگار یک رج هم بافته شود. انگار رج اول هیچ وقت شروع نمی شد. بعد بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن و در عین حال که نگران بودم آن اتفاق بد بیفتد، میل بافتنی به دست تند تند گام بر می داشتم و مدام یک پله هایی را بالا می رفتم و پایین تا معلوم شد ای بابا روی دیوار چین است که راه می روم! خوشحال شدم و کمی انرژی گرفتم و همین طور که خوش خوشان این راه دراز را طی می کردم، یک کاخ عربی و چند تا دشتاشه به تن چرکین می بینم که دارند سنگ روی سنگ سوار می کنند و قصر بزرگی را روی دیوار چین می سازند و هیچ التفات شان هم نیست که من به نشانه ی اعتراض خودم را از پای دیوار حلق آویز کنم مثلاً. رفتم جلو یکی شان داد زدم آهااااای چه کار می کنید؟ درآمد که به تو چه؟ دیوار چین یک اثر جهانی است، به تو چه ربطی دارد؟! من: اِااااااااااااااااااه من ام جزء جهان ام :( :( :( :( ولی هرچی پا کوبیدم و تیکه تیکه ی خود کردم فایده نداشت... راه افتادم رفتم و وقتی یک دور کامل چین را زدم!!! آخر سر و اول راه فهمیدم که چرا این همه می بافتم هیچ زیاد نمی شد ! معلوم شد که آن مرحله ی اول کارِ بافتنی که دو میل را می گذارند روی هم دیگر و تعداد مشخصی حلقه درست می کنند را انجام نداده بودم یعنی همان اول کار را


پ.ن
ظاهراً یک مشکلی توی صحبت کردن من هست که دوست زبان دان ام متوجه اش شد و آن را به من گوش زد کرد. مشکل من این است که وقتی چیزی توی گذشته اتفاق افتاده و تمام شده است را به جای آن که به صورت گذشته ی ساده یا حالا استمراری تعریف کنم به صورت حال استمراری تعریف می کنم. این طوری: داشتم می رفتم که یک دفعه می بینم فلان چیز که فلان شده است جلوی پایم سبز می شود و فلان... حالا به نظر خودم این غلط خیلی غلط نیست. بلاخره توی ظرف زمان خودش آن حادثه توی آینده ی نزدیکی اتفاق می افتد که تقریباً می شود توی حال استمراری تعرف اش کرد. حالا... جدای از این حرف ها برای فهم شما خوانندگان مشکلی ایجاد می کند؟ خود شما این طوری صحبت نمی کنید؟

Dec 24, 2010

صبحانه





مواد لازم: قارچ های بزرگ (هرچند که به اصطلاح پیر هستند و به خوشمزه گی خارچگ و قارچ های ریز نیستند، اما خب این ها لازم اند)، سبزیجات شامل پیازچه، تره و جعفری. پنیر، آبلیمو، روغن زیتون، نمک و گردو به مقدار دلخواه

پای قارچ ها را بگیرید، سپس خود قارچ ها را با آب سرد بشویید بطوریکه گل و لای اش زدودده و حسابی سفید شود. بعد آن ها را نمک اندود کنید و روی سینی بچینید و به مقدار دلخواه روغن و آبلیمو به آن ها بپاشید، بیشتر چه بهتر :) . سپس داخل ماکرو گذاشته و 2.5 دقیقه بگذارید حسابی روغن و آبلیمو به مغر قارچ ها نفوذ کند ، بعد سینی را درآورید و داخل قارچ ها را پنیر (اگر دلتان خواست پنیر پیتزا) و گردوی خورد شده بگذارید و روی آن را سبزیجاتِ خورد شده بریزید و دوباره توی فِر و 1.5 دقیقه با درجه ی کم (به اندازه ای که مثلاً بخواهید نان گرم کنید) بگذارید خوب همه چیز به هم بچسبند و قارچ ها کمی آب پس بدهند، وقتی شبیه عکس بالا قارچ ها کمی قهوه ای شدند و آب پس دادند یعنی آماده ی خوردن است که می توانید به عنوان صبحانه و یا پیش غذا نوش جان کنید. برای خوردن هر قارچ را چهار قاچ کنید و از گاز زدن لذت ببرید
:D


Oct 16, 2010

شاید باید کارتون های کودکی بیشتر اثر می گذاشت

1
ظاهراً من آدم لجوجی هستم و این بیشترین صفتی است که در طول زندگی به من برچسب زده اند، از آن جایی این واقعیت را (لجاجت را) می پذیرم که این حرف را بیشتر از همه آن هایی که بیشتر دوستم دارند می زنند. بیشتر از همه مادرم این حرف را می زند. این جور چیزهایی جز افتخارات نیست و در واقع جزء هیچ چیزی نیست. هر آدمی یک طوری است و بهتر است آدم از طور خودش خیلی متاسف یا مغرور نباشد
یک نفر در بلاگ اش نوشته بود که مهم است چه حرفی را چه کسی به آدم بزند و فکر می کنم این حرف درستی است. مهم است چه کسانی به آدم بگویند خوب و چه کسی مثلاً بگوید بد. این جایی که ما هستیم. هیچ چیزی قرار ندارد. قبلاً ها فکر می کردم، یعنی وقتی بچه مدرسه ای بودم، فکر می کردم کشف بزرگی است که فهمیدم همه چیز نسبی است و خوب و بدِ مطلق وجود ندارد. آن وقت ها معلم درس دینی می آمد توی حلقمان که البته که وجود دارد، ولی دلیل قانع کننده ای نمی توانست بیاورد چون خیلی راحت مثال نقض اش در مقابل اش پیدا می شد... بزرگتر که شدم بیشتر مطمئن شدم که همه چیز نسبی تر از آن چیزی بود که حتی فکر می کردم؛ اما الان که بزرگتر می شوم، به نظرم می آد که همیشه همه چیز نسبی نیست
2
ما آدم ها زندگی ماشینی را محکوم می کنیم در حالیکه سازنده اش بوده ایم و با آن زندگی می کنیم. فکر می کردم این هایی که برای زندگی ماشینی خط و نشان می کشند تکلیف خودشان را هنوز نمی دانند ولی الان مدتیه که احساس می کنم باید کمی جلوی زندگی ماشینی را گرفت. ما ماشین نیستیم ولی در یک سیستمی که بخش اعظمی از آن در حال حاضر ماشین است زندگی می کنیم که خواه نا خواه باعث بوجود آمدن روحیات ماشینی شده که واقعاً اثرات خوبی بر روان قشر های آسیب پذیر جامعه نداره. ولی دلیل جامع و مانعی هم بلد نیستم که زندگی ماشینی را محکوم کنم، شاید به خاطر این که خیلی بیش از حدی که بتوان جمع بندی کرد، همه چیز نسبی است؟
3
تمام ترازو ها هم مثل هم کار نمی کنند و این معلوم نیست درک درستی است یا نه
چرا همه چیز با این تنوع و وسعت متکثر شد؟ چرا ندارد ولی خوب تر نبود که نمی شد؟ یا حالا که دارد بیشتر می شود خوب است یا نه؟ شما چطور با قضیه کنار می آیید؟ جواب اش این نیست که هر کس مدل خودش را دارد و این حق را هم دارد که داشته باشد؟ گاهی وقت ها دل ام می خواهد حکم کنم که نخیر الا و بلا فلان. چرا پیش می آید که آدم در طول زندگی اش چندین بار تصمیم می گیرد کمی یا حتی کلی باورهایش را تغییر دهد؟
4
من قبلاً ها آدم مَرامی ای بودم، خیلی زیاد. شاید بیشتر از توان ام. بعداً ها متوجه شدم که توانایی ندارم این ژانر را ادامه بدم. این باعث خیلی تغییرات در زندگی شخصی ام شد. الان از وضعیت باز هم چندان راضی نیستم و نمی توانم بگم شخصیت مستقل خودم را دوست دارم؛ برای همین دارم سعی می کنم اولویت بندی کنم و متاسفانه این روش هم ارضا کننده نیست حتی باعث می شود که آدم بین آدم ها تبعیض بگذارد و رفته رفته به یک آدم بد یا بی معرفت تبدیل شود. قبلاً برایم اهمیت داشت دیگران چه دیدگاهی نسبت به من دارند. الان برایم کمتر اهمیت دارد و راستش این اهمیت دادن رو هم اولویت بندی می کنم که کمی از بار بی معرفتی قضیه کم می کند
5
وقتی در هر لحظه از زمان تمام حالت های غم انگیز، هیجان انگیز، شادی زا، عجیب ناک، و کلاً سکون زا و حرکت زا در گوشه گوشه های مختلف دنیا در حال اتفاق افتادن است، کمی غریب نیست که ما هم یک گوشه ای حالت خودمان را داشته باشیم؟ یک کمی عجیب است و نمی دانم چرا
6
دوستی دیشب خیلی نا امید بود از همه چیز، و از من پرسید که :آخرش که چی؟... من هم طبق عادت مرسوم درآمدم که بگذار امتحان سخت فردایت را که چهل روز هیچی نخوانده ای بدهی بعد برگرد به دنیا دوباره نگاه کن... واقعیت این است که هیچ چیز قرار ندارد ولی چیزهایی وجود دارند که از اول هم بوده اند، خوبی همیشه همان خوبی بوده و بدی نیز، اما جای آدم ها عوض می شود. کمی بعید است که کسی بتواند همیشه و در تمام حالات آدم خوبه باشد، اما خوبی همیشه خوبی است
7
می خواستم آخر پست را با این کلیشه ببندم که، اما واقعاً آخرش که چی؟ ولی الان نمی خوام. چون فکر نمی کنم من به آخرش برسم. ولی آخرِ خودم را خوب حتماً حضور دارم. وقتی فکر می کنم آخر خودم چقدر نزدیک است وشاید خوشبینانه ترین حالت پنجاه سال دیگر باشد که بعد حساب می کنم پنجاه سال در طول کل ماجرا چقدر کم است و گم می شود، چند تا احساس توام با هم حس می کنم. اولی اش اندوه، دوم ترس، سوم احساس حماقت می کنم. شاید اگر شب دیگری در مورد بازه ی عمرم و جایگاه اش در بازه ی کل حیات فکر می کردم، احساس های دیگری می کردم



Oct 15, 2010

موسی اش کم بود


خواب دیدم من، مادرم و خاله ام رفته ایم اصفهان. اصفهانی که ما رفتیم یک دریا داشت. قبل از این که این قسمت اصفهان رفتن مان را ببینم، خواب دیدم سال ها پیش در همین شهر اصفهان که دریا داشت، یک اصفهان بود و یک خانه ی خانی بزرگی با کلی خدم و حشم و کلی رعیت اطراف خانه ی خان که تو مزرعه ها کار می کردند. بعد خواب دیدم که قرار بود خواهر زاده ی خانم خان را که تازه به دنیا آمده و مادرش بر سر زا رفته مثلاً از شهر دوری با کالسکه بیاورند که خاله و شوهر خاله بزرگ کنند، منتها آن روزی که کالسکه ی حامل بچه رسید، روزی بود که رعیت ها شورش کردند و همه جا رو به آتیش کشیدند و خان و زن اش رو هم زدند کشتند؛ بعد هم سر دسته ی رعیت ها آمد شد خانِ جدید، خانم اش هم که دل اش برای خانمِ قبلی سوخته بود کاری کرد که خواهر زاده شیرخواره را پیش خودش نگه دارد. سال ها گذشت و خواهر زاده ی خانمِ خان قبلی هم همان جور که قرار بود در عزت و نازاری بزرگ شود، بزرگ شد، رشد کرد و قد کشید و شد خانم خوشکلی؛ کلی هم خواهان داشت یکی اش هم خواهر زاده ی خانم خان فعلی که قبلاً رعیت بود... بعد روزی که قرار بود خواهر زاده ی رشید و رعنا با همان هواپیمایی که اتفاقاً من و مامانم و خاله ام سوارش بودیم بیآد اصفهان، اصفهان آشوب بود... رعیت ها شورش کرده بودند بر علیه خانِ جدید و قصد داشتند بکشند و ببُرند. ما که رسیدیم تو حیاط خانه (شبیه حیاط خانه ی زورو بود) همه جا داشت آتش می گرفت. خواهر زاده تازه از راه رسیده آمد وسط معمکه و خیلی حواس اش به دختر خاله بود (نمی دانست که دختر خاله ی واقعی اش نیست) که مبادا آسیبی به او برسد... ما هم پشت سرشان بودیم و پا به پای شان می رفتیم، چون شبیه قهرمان ها بودند منطقی دیدم پشت سر شان بریم چون توی فیلم ها معمولاً قهرمان ترها زنده می مانند. از پلکانی کشیدند بالا ما هم رفتیم بالا رسیدیم روی بام خانه، پشت سرم را که نگاه کردم دریا را دیدم ... خلاصه روی آن پشت بام داشتیم مبارزه می کردیم که پسره تیر خورد در حالیکه دست دخترک تو دستش بود و از لبه ی بام سُر می خورد، دخترک هم با او پرید... معلوم نبود کی به کی بود. خاله ام دنبال چمدان ها بود مادرم غصه ی درخت هایی را که آتیش گرفته بودند می خورد بقیه همه می زدند به هم همینجوری که دریا بالا آمد. بال بال می زدیم و دنبال راه نجات بودیم. آن طرف تر تپه ی سبزی بود و آنقدر نزدیک که حتی می شد از روی آن بام با یک گام بلند پرید و نجات پیدا کرد، برگشتم دیدم مادرم و خاله ام دارند دعوا می کنند جلوی یک گیشه ای وسط همان معرکه که ظاهراً می شد از آن جا بلیط رزرو کرد، رفتم نگاه کردم دیدم طرف انگار خیلی پرت بود یک باجه ی کوچکی داشت با تهویه ی متبوع و انگار برای خودش توی عالم دیگری سیر می کرد، پیراهن کنار دریا پوشیده، گلدان های شمعدانی دور بر دکه اش چیده بود و سرخوشانه موزیک خوبی هم گوش می کرد. عینک آفتابی هم زده و خب برای مسافران در راه مانده ای مثل ما بلیط رزرو می کرد. مغزم سوت می کشید و آوار شدم روی سرش که "ندیدی آن دوتا پریدند؟؟ دیدی و این جا بلیط می نوشتی؟" یارو آدامس تعارف می کرد! ... صدا نداشتم ولی انگار مغزم جیغ می کشید... همه داشتند می زدند و می شکستند که یک دفعه دریا بلند شد و انگار همه ی آن دریا به آن عظمت یک سیل شد و کوبید روی بام و... بقیه اش توی آب بود مثل شب هایی که آدم خسته از استخر می خوابد و خواب های عجیب می بیند توی آب و سکوت بود و کمی غللو غللو، غلت می خوردیم و حباب از دور برمان می آمد و می رفت (عین این فیلم ها) تا کوبیده شدیم به جای سفتی و انگار آسمان چرخید و آب آرام پایین آمد. فوراً سکوت قطع شد و دوباره هم همه شروع شد؛ ما بودیم که بر تپه فرود آمدیم من و یک عالم آدم که همه شان گیج بودند مثل من و با هم غریبه (که دقیقاً این قسمت آخر مثل فیلم هایی که آن دنیا را نشان می دهد بود) خواب این جا تمام شد


پ.ن
معمولاً اگر خواب دندان گیری دیده باشیم سر صبحانه به سان رادیوی صبحگاهی برای اهل خانه تعریف می کنیم؛ این یکی آن قدر پرت آمد که جرات نکردیم تعریف کنیم ولی انگار همچین بی سرو ته هم نبود

پ.ن2
بعداً به اکشن بودن خوابم فکر کردم و به این که در عین چل تکه گی از سینماهای مختلف، اما داستان کاملی از آب در آمد

پ.ن3
این روزها ما در زندگی خصوصی مان به یک ایمان قوی نیاز داریم، کسی پیشنهاد دندان گیری دارد؟

پ.ن4
!تا به حال دندان گیر ننوشته بودم

Sep 25, 2010

این جا هنوز غریزه از شعور قوی تر کار می کند


همان آقای قُمُص پطرُس زکریا که قبلاً هم اشاره شده بود، در رابطه با دین و ایدلوژی های وراثتی و مصائب شیرینِ تعصب های کورکورانه و دنباله دار جریان خنده دار و جالبی تعریف کرد که ما هم این جا تعریف اش می کنیم

دانشمندان تحقیق خاصی برای شناسایی رفتار جانوران بر اساس نمونه ی موردی میمون، انجام دادند و نتایج جالبی هم گرفتند که مرتبط با موضوع بحث قمص پطرس بود، از این رو تعریف کرد که برای ما کلاً جالب ناک بود:D
تحقیق به این صورت بود که قفسی آوردند و مرحله ی اول پنج تا میمون داخل آن گذاشتند با یک نردبان و بالای نردبان چند خوشه (خوشه؟) موز آویزان کردند، یک حس گر هم روی آن کار می گذارند که طوری تنظیم شده بود که هر کس تا حد معینی از نردبان بالا برود، از دوش هایی که در سقفِ قفس تعبیه شده بود، باران مصنوعی ببارد
اولین میمونی که به قصد موز ها از نردبان بالا رفت، باران گرفت روی سرِ همه ی میمون ها که کلی عصبانی شدند و این بلا آن قدر سرِشان آمد و آن قدر کفری شدند که دیگر هر میمونی به خاطر موز ها از نردبان بالا می رفت، باقی میمون ها به آن میمون حمله می کردند و مانع بالا رفتن اش می شدند تا خیس نشوند، تا این که دیگر هیچ میمونی از نردبان بالا نمی رفت
دانشمندان در گام بعدی یکی از میمون ها را خارج و یک میمون جدید را به جای آن وارد قفس کردند. میمون جدید که نمی دانست ماجرا از چه قرار بود و برای گرفتن موز می پرید، میمون های دیگر به او حمله می کردند و او را سر چایش می نشاندند واحتمالاً می گفتند بتمرگ سر جات مثلاً
مرحله ی بعد دانشمندان دوتا میمون دیگر را با میمون های جدیدی عوض می کنند، که این جدید ها هم تا جنبیدند برای گرفتن موز ها، بقیه ی میمون ها به آن ها حمله می کردند و لت پاره شان می کردند و نمی گذاشتند کسی از نردبان بالا رود
حالا مرحله ی آخر دو میمون قدیمی را هم خارج و سه میمون جدید را وارد قفس می کنند ;) سنسور ها را هم خاموش می کنند و
:Dموز ها را هم برمی دارند
توی قفس می ماند شش تا میمون و یک نردبان آن وسط ؛ میمون ها ی جدید که همین طوری سمتِ نردبان می رفتند، چه می شد؟ باقی میمون ها آماده باش بودند برای حمله ... آن قدر این جنگ بین شان حساس شده بود و بالا گرفته بود که هر میمونی از کنار نردبان به هر دلیلی رد می شد، پنج تای دیگر الحمله و می زدند داغان اش می کردند

پ.ن
به نظرِ قُمص پطرس زکریا، رفتارِ بشر در راه حفظ آرمان و عقیده اش در گذر اعصار، چیزی شبیه به رفتارِ این میمون ها است؛ شاید کمی پیچیده تر یا شاید هم تا اندازه ی زیادی پیچیده تر

پ.ن2
تبعیت از اکثریت یا تبعیت از نیروی غالب، یک امر نسبتاً غریزی می باشد که هدف ساده ای را دنبال می کند و آن بقا است

پ.ن3
شاید اولین موجودی که به طور گسترده و موثر جلوی این غریزه توانست بایستد و شعور را بر آن مقدم بدارد، انسانِ عصر
رنسانس بود و تکامل یافته ی او امروز، انسان مدرنی است که توانست با تامین امنیت، رفاه و تعریفِ ارزشِ آزادی و برابری، تبعیتی که بدون هیچ ایده ای صورت بگیرد را محکوم کند و جلوی آن بایستد

پ.ن4
حکایت ما این سمتِ کره ی زمینی ها و نه همه ی ما، حکایت انسانِ نیمه رنسانسی است که انسان مدرنِ آن طرف کره ی زمین را نگاه می کند و بعد میله های قفس خودش را و بعد مردد می ماند که وقتی کسی رفت بالای نردبان، او را بزند یا نزند

پ.ن5
سوال کورکورانه: دوش را روشن می کنند یا باز می کنند؟


Sep 14, 2010

:D




.این را می گذاریم اش اینجا؛ چون، که


Jul 30, 2010

بند ناف و می می ترسان ما و ما که ایمان آوردیم به پایان فصل بی برگی


گوش فرا بگیرید ای کسانی که طب می بخوانید و می خواهید یک تز خفن بنویسید

خاله ی بزرگ ما که بعد از فوت مادربزرگ و پدر بزرگ ما تنها زندگی می کند، چهار ماه پیش دچار عارضه ی اسهال شد. سه روز اول به توصیه ی همگان تنها کته و ماست خورد ولی خوب نشد که بدتر بشد، بعد به یک دکتر چیز دان مراجعه کرد و آن دکتر تشخیص عفونت داد و گفت هیچ نخور ولی این آنتی بیوتیک ها را بخور، بطوریکه بر اساس نسخه روزی سه تا قرص آنتی بیوتیک قوی با معده ی خالی مصرف کرد و عارضه ی استفراغ هم به قائله اضافه شد.

دکتر بعدی که مادرش کاش از جای اسپند حرام کردن کمی لوز و کشمش برایش مغز می کرد، بعد از انجام کلیه ی فوحوص و آزمایش ها تشخیص داد که چیزی نیست ویروس است و می توانی همه چیز بخوری تا بتوانیم دُز آنتی بیوتیک هایت را سه برابر کنیم. این شد که خاله ی نازک تر از برگِ ما هم هی تند تند وزن کم می کرد، توالت گاه اش را که جدا کرده بود، جای خواب اش را هم رو به روی خانه ی خدا پهن کرد و ما هم آن را بر سر نهاده و ترسان لرزان و نگران از این بیمارستان به آن بیمارستان و از این دکتر به آن دکتر

خیال اش را کنید در این احوالات هم پیرزنی از آشنایان، مدام تلفن می کرد که فلانی را من می دانم چی اش است، بند ناف اش افتاده است، بیاورید اش پیش خودم تا علاج اش کنم؛ که ما را مدام به کفر گویی می انداخت... دکتر بعدی تشخیص بداد که نه ویروس است و نه انگل و نه میکروب، خودِ باکتری است و ما هم پرسیدیم اش که جناب آقای دکتر یک معاینه ای از ناف هم می فرمایید اگر ممکن است؟ که ایشان هم بُراق ما را از سر تا پا با چشم تیر اندازی کردند و یادآوری کردند دَر از کدام طرف است، ما هم به این خیال که لابد علاج اش را یافته است، دارو ها تحویل بگرفتیم و رفتیم ولی چه بشد؟ چشم تان روز بد را نبیند که شدت و رِقَتِ بیماری افزایش یافت افزایش یافتنی...دکتر دیگری تشخیص داد که بدن بیمار لاکتز تولید نمی کند و برای همین از هضم هر نوع فرآورده ی لبنی تا آخر عمر عاجز می ماند و خلاصه تجویز پرهیز شیر و محصولات شیر بکرد. دکتر بعدی هم که نکشیده 25 فرمود که بیمار شما دچار انسداد روده شده و باید راساً ببرم اش اتاق عمل و مقداری از روده اش را ببرم که البته ما هم دو پا داشته و دو پای دیگر قرض گرفته و فرار بکردیم...دکتر بعدی! در بیمارستان دیگری از کولون اسکوپی و آندوسکوپی و عکس رنگی و اسکن و سونوگرافی هیچ کم نگذاشت و دسته آخر تشخیص نمود که همه ی این درد و بلا ها که یک شبه شروع شده، ریشه ی عصبی دارد و در جواب ما که پرسیدیم بند ناف نیست؟؟ گفتا که من (یعنی او) در مدرسه ی طب لپه پاک نمی کرده ام و سپس خروار ها قرص آرام بخش معده تجویز نمود و گفت یک ماه بعد دوباره بیا ببینم ات ...و خاله ما هم که از کلیت اش تنها مقداری رگ و پوست و استخوان مانده بود، همه را یک ماهی نوش جان کرد

ولی بیماری کماکان خوب نشد و نشد تا این که یکی گفت این بیماری روحی است و باید بگردید دنبال پروفسر فلانی که در محضر ایشان هم حاضر شدیم که مشخص شد خاله ی ما home sick دارد و بایستی بازگردانید اش به همان جایی که آمده است و خاطرات کودکی را گذرانده است؛ خب این هم فرهم بشد ولی ایام سفر بر او سخت بگذشت و دریغ از اندک ذره ای تحسن. آن جا هم دکتر قدیمی بشناسی او را معاینتی بکرد و نظر داد که این بیماری کولیت روده است و شما بیخود دور سر خودتان چرخیده اید، چاره اش این درمان و آن درمان نیست بلکه همین این درمانی است که من می تجویزم و بایستی یک ماه مصرف کنی و بعد برگردی تا ببینم چطور شدی...

آن پیرزن هم هی باز پیغام می فرستاد که فلانی بند ناف اش افتاده بیاوریدش کرمانشاه و ما هم درمانده که بر کدام ساز برقصیم؟

ولی باز دور خودمان چرخیدیم و به تهران باز آمدیم و این بار به نظر می رسید وارد مرحله ی بحرانی بیماری ای شدیم که هنوز پیدا نبود چی است. نتیجه احوال ای بود که می می هجده کیلو وزن از دست بداد و ضعف شدید و خوف شدیدتر بر او غلبه و سراسر اندام نحیف اش را رعشه ی کذایی موت قبضه بکرد و ما اطرافیان هم که خاموش بودیم و مستاصل...

عاقبتاً یک دکتر پروفسری تشخیص داد که بیمار ما به احتمال 80% به گندم حساسیت دارد و باید در کنار خوردن این دارو ها از خوردن نان و انواع محصولات گندم پرهیز کند و فقط و فقط برنج کته و گوشت کباب شده بخورند که رفته رفته باعث شد استفراغ اش بعد از آن همه مدت کم تر شود اما خب اسهال کماکان به همان سُقم و بلاهت سر جای اش مانده بود و ضعف و بی حالی هم به علت دارو هایی که مصرف می کرد روز به روز شدید تر می شد. البته دکتر اخیر گفته بود که 20% هم احتمال دارد اگر بیمار با این دارو ها خوب نشد یعنی سرطان معده و امعا دارند... و این شد که ما بسیار غم و غصه ها گذراندیم و دیگر رسماً دعوت نامه ها از این جا و آن جای دنیا فرستاده شد که بلکه علاج این بیماری ناشناخته را پزشکان ایشان دریابند. در این احوالات غم انگیز روز های گرم تهران هم مزید بر همه ی علت ها بود، در فاصله ی بینابینی که مقدمات سفر اش فراهم می شد بار و بندیل سفر ببست و نزد ما به کرمانشاه آمد تا هر گلی که قرار بود بر سر بنهیم آسان تر بنهیم هر چند که به قول خودش از سفرهای آخرت بود

این جا هم روز ها رسماً زیر سِرُم به سر می برد و تقویت ها هیچ افاقه نمیکرد. اوضاع که وخیم تر شد دکتر های کرمانشاهی و بیمارستان ها هم فتح بشد... و همه بگفتند که بیماری خیلی عمیق تر از آن چیز هایی است که ما می پنداشتیم و چیز هایی در حدود همان سرطان معده و امعا و لوزولمعده و لَنف است اش ولی یک دکتر مسیحی و با خدا و با تجربه دارد شهر ما به نام آلفرد آواکیان که خداوند عمر دایم تقدیم اش کند گفتا که آخر بنده ی خدا تمام آزمایشات و عکس های شما، نشان می دهد که شما سالم هستی و هیچ عارضه ای نداری! ما هم گفتیم که با این اوصاف چه زهری مصرف کنیم ؟؟ گفتا که هیچ مصرف نکن و همه چیز هم بخور ولو اگر بالا یا پایین هم بیآوردی... فعلاً که بیماری خاصی نداری. ما هم به فرمان این دکتر همه چیز دادیم بخوردند ولی گذاشتیم کماکان از مصرف نان پرهیز بماند.

این طریقه باعث شد که ضعف عمومی بدن می می (ما به خاله مان می گوییم می می) با قطع شدن استفراغ کمی جبران شود و به نظر برسد که به تشخیص نهایی و درست نزدیک شده ایم. ولی از آن جایی که اسهال و شدت اش هیچ بهتر نمی شد خبر ها پیچید که می می سرطان بگرفته. همسایگان و دوستان و آشنایان و فوامیل دور و نزدیک و هر که بیکار و یا باکار بود گرد مان آمدند و از دعا و آیات و دخیل و آب زمزم ها هیچ کم نگذاشتند و حتی یکی از همسایگان مان یک پارچه ای کهنه بیاورد که پنجاه سال پیش جده اش که می گویند از اولاد نمی دانم کدام ائمه است، سوره ی یاسین را به خط ثلث بر آن نوشته بودند و از پنجاه سال پیش در خاندان اشان هر کی مریضی سختی می گرفت، هم زمان که سوره را می خواندند بیمار را بلند می کردند که سه بار از توی قاب رد شود آن گاه قماش را بر سر تا پای بیمار مسح می کردند و بیمار هم باید آن را که معدن میکروب های کهنسال بود سه بار می بوسید و می بویید و بعد در جا شفا می بگرفت اما نزد ما که آمدند خاله ی ما حتی توان نداشت از توی قاب بگذرد و گفتند که خُب پس نمی شود، من که تمام اعتقادات و معادلات مغزی ام را برای آن چند ثانیه بر بندی نگاه داشتم، در آمدم که خودتان را مسخره کردید یا کار آن خدا را؟؟ قاب را گرفتم و سه بار از می می رد اش دادم ... (اعترافات ثقیلی است) و آن ها هم می گفتند نه این طوری کار نمی کند و بعد چشم های سرخ شان را از می می پنهان می بکردند و مثل این فیلم های هندی که چیز ناخوشایندی به ایشان وحی می شد زودی در می رفتند.

حالا بشنوید پیرزن داستان ما که کماکان مصر بود بند ناف اش افتاده بیاورید اش پیش من که خوب اش کنم... و آن قدر تلفن ها بکرد تا این که می می را قانع کردیم که بابا قربان شکل ات چیزی را از دست نمی دهی بیا لااقل برای آن که دست از سرمان بر دارد

پیرزن با دست لرزان پرزان اش معاینات شکمی بکرد و با اطمینان سختی توی روی ما غرید که نگفتم؟؟ بند ناف اش افتاده!! و در برابر نگاه ناباورانه ی جمعی از زنانِ همراه، عملیات بند ناف جا اندازی آغاز شد. اول مقداری دنبه و خرما باهم کوبید و خمیری گرم از آن درست کرد و روی ناف بگذاشت سپس آن را با شال بلندی ببست که ناف نرم و گرم شود و گفت پس فردا برگردید. دو روز بعد، شال باز کرد و با حرکت دست ماساژ بداد و هیچ ِورد و فوت و وز وز و پِس پِس هم نکرد ؛ در کمال آرامش و اطمینان پنبه ای آتش زد و در لیوانی انداخت و آن را سر و ته کرد روی ناف، پنبه که می سوخت اکسیژن هوای محصور درون لیوان هم بسوخت و به این روش مکش خفیفی درست شد که ناف را بالا می کشید. (همین روش را قدیم برای حجامت استفاده می کردند) خلاصه چند بار این کار بکرد و بعد با غرولند گفت که چون خیلی از مدت افتادن ناف می گذرد، یکباره خوب نمی شود. فردا بیاورید اش. فردا هم چند بار این کار تکرار کرد و یک باره ناف را بدیدیم که تالاپی بالا آمد و فریاد شادی پیرزن که بسیار خوب افتاد جا... بعد تخته ی گردی روی ناف نهاد و با یک پارچه ای محکم بست اش (که البته بعد ها شنیدیم معمولاً پیاز می گذارند روی ناف و می بندند) و توصیه های پزشکی بکرد که سنگینی حمل نمی کنی، گوجه فرنگی و جعفری هم می خوری. همین

همان روز می می ناگهان پرید توی دستشویی و یک ربع بعد ناباورانه به سوی ما آمد و گفت خوب بود! ما هم گفتیم یعنی چطور؟؟ -: یعنی نه شل بود و نه سفت! و کاملاً طبق استانداردiso 9002بود و فریاد شادی ها از ما پرکشید و یکدیگرها را آغوش ها بگرفتیم و کنون هم که به حول و قوه ی الهی یک هفته ای است که خوبِ خوب است و والا هیچ خبری از بیماری در او پیدا نیست و دارد رفته رفته وزن از دست رفته را هم باز می یابد و البته از آن جایی که قد و بالای رعنایی نیز بدارند بسیار مانکن و جوان نیز شده اند و تمام لباس هایی که گشاد ها شده اند را دور ریخته و لباس های شنگولی و قرطی بخریده اند و خود را برای گذران تعطیلاتی که قرار بود استعلاجی باشد آماده می کنند

البته چندان هم احوال عمومی جالبی ندارد... منع شدن از تغذیه به همراه مصرف دارو های سنگین، بزرگترین اشتباه اکثر این پزشکان بود! که باعث شد بدن می می دچار ضائعات شدیدی بشود که از جمله ی آن فقر آهن و اُفت فشار و افت شدید قند نیز بود که بر اثر دارو هایی که برای سرطان لوزو المعده تجویز شده بود بدست آورد و نتیجه ی همه ی این احوالات آن شد که اولاً آنتی بیوتیک هایی که آن اول کار مصرف کرده بود پدر معده ی می می را به در آوردند و پُرز های محرک معده جهت حضم غذا را به کل از بین بردند که ترمیم همین کلی زمان و مشقت می بَرَد، داروهای دیگر هم سبب شدند که باکتری های مفید روی جداره ی داخلی معده به کل نابود شوند. همه ی این ها باعث شد عمق فاجعه ی اصلی که تنها حمل سنگینی آن را سبب شده بود، دو چندان شود. که حالا پس از بهبودی آن هم می می به زودی های زود به روزهای سلامت اول اش باز نمی گردد...ولی خوشبختانه امید به زندگی ای را که از دست داده بود باز گرفته و همین خودش نوعی سلامتی است

همه ی نتیجه گیری های طبی و اخلاقی از وقایع بالا را به خواننده محول می کنیم و فعلاً خیر پیش

پ ن
بند ناف می افتد. چطور ؟ این طور که اگر سنگینی بلند کنی در می رود. برای همین است که وزنه بردار ها کمر بند آهنی می بندند

پ ن2
تجربه ی ما به ما ثابت کرد پزشکان امروزی از این عارضه هیچ اطلاعی ندارند

پ ن3
بر اساس تشخیص خانوم فَطوم (همان دکتر سنتی) بند ناف وقتی می افتد، یعنی از شکم جدا می شود! و غذا باعث می شود که معده سنگینی کند و برای همین سائلات بدن می آیند و جمع می شوند توی فاصله ی خالی مابین ناف و معده که باعث می شود بیمار درد عجیبی بکشد. این درد معده را عصبی می کند و باعث می شود سیستم گوارش به کل مختل و به تبع آن باعث دفع تمام محتویات معده به صورت اسهال یا استفراغ می شود

پ ن4
خانوم فَطوم خانوم یک پیرزن حدوداً هشتاد ساله و بی سواد است که به غیر از بند ناف جا اندازی (که شرح اش در پست نوشتیم) مُهره ی گردن هم جا می اندازند. به تمام بیماری های مفصل و در رفتگی های مفصل و استخوان آگاه اند. دارو های گیاهی ترکیبی هم که برای درمان بسیاری از ناخوشی ها بکار می آید نیز درست می کنند


Jul 8, 2010

نماز در وقت اضافه


ااین که طفل مسلمانی قهرمان اش فلان بازیکن کافر غیر مسلمان باشد و نه مثلاً عمر بن خطاب، ایراد دارد و همچنین که دُخت مسلمان پاهای برهنه ی مردان کافر فوتبالیست را ببیند، باز هم ایراد دارد و خدای اسلام شاهد تمام این معصیت ها هست

اای عبده ی الله! پس به جای آن که بروی دو ساعت فوتبال که پر از معصیت است تماشا کنید، دو ساعت قرآن بخوانید... که ثواب اش ببرایتان ثبت شود. این جام جهانی همه دسیسه های صهیونیست است که بر کمر اسلام ما تیشه می زند... امروز از بچه ی مسلمان می پپرسی اسم جد فلان بازیکن فوتبال در فلان تیم چه است بلد است، اما بپرسی اسم جده ی پیغمبرت چه بود ؟ نمی داند. بپرسی اسم ففلان مستکبر صهیونیست که بر علیه اسلام بنوشت چه بود؟ ننمی داند. بپرسی اسم فلان شیعه ی جنایتکار که فلان قدر مسلمان بکشت چه ببود؟ نمی داند...

این ها بخشی از خطابه ی آخوند سعودی در نماز جمعه ی هفته ی پیشین مکه بود، که شبکه ی الحیات دیشب آن را نقد می کرد.

پ.ن

بسیاری از شیوخ عربستان سعودی، فوتبال جام جهانی را به دلیل خالی شدن مساجد در زمان بازی ها، تحریم کرده اند. ایشان فوتبال جام جهانی را دقیقاً وسوسه ی شیطانی ای قلمداد کرده اند که تحت سفارش صهیونیست و به وسیله ی استکبار جهانی برای بر اندازی اسلام، این بار میان مردم گرسنه ی افریقای جنوبی برپا شده است. در خبر ها است که وقت اضافه ی بازی پاراگوئه- هلند هم زمان با نماز مغرب در مکه بود که خیل کثیری از مسلمون مکه آن را جیم فنگ زدند. نماز را.

پ.ن2

برای رفع معضل تعطیلی بازار و سرباز زدن مسلمانان بی ریشه از شرکت در نماز جماعت عده ای از مسلمانان نو اندیش سعودی ملقب به قالین ها (کسانی که قالیچه ها را برای اقامه ی نماز بر پا می کنند) دست به ابتکار جالبی زده اند. با این ایده ی طلایی که ، وقتی نمی شود فوتبال ِ خانه را به مسجد آورد، مسجد را نزد فوتبال و خانه می بریم. البته با این تعبیر که لعنت بر شما اهل سعودیه، و کنایه از این که کور خوانده اید نماز را بپیچانید... این فکر بکر تحت عنوان مساجد سیّار در خبرگزاری های ایشان بسیار ترویج می شود. در خبرها است که این روزها در مکه و دیگر شهرهای سعودیه، قالین های خلاق و نو اندیش، پیاده رو های مستعد اقامه ی نماز جماعت را پیدا می کنند، جارو می زنند، قبله یابی می کنند، حریم مشخص می کنند و راه را بند می آورند و قالیچه ها را برای اقمه ی نماز پهن می کنند تا مردمی که هجوم می برند به خانه و فوتبالِ حرام ، از بار گناهانشان به واسطه ی اقامه ی جمعی نماز که ثواب چند چندانی دارد بکاهند، برای همین مسجد را به نزد خانه های گمراهان می آورند تا دمی چند از معصیت به دور باشند و صنعت نماز هم از رونق نیفتد.

پ.ن3

الحیات شبکه ی مغربی ای است که برنامه ی ویژه ای برای ترویج مسیحیت دارد. این برنامه با هدف نقد اسلام و مسلمانان با هدایت یک کشیش مصری به نام قمُص زکریا پطرس عمل می کند. او تسلط بسیار خوبی هم بر تاریخ اسلام هم بر ادبیات طناز عرب دارد و به وسیله ی ترویج مسیحیت، سبب شده، افراد زیادی در طی چند سال اخیر، آگاهانه از اسلام روی گردانند. این کشیش عرب که خود پیش ترها مسلمان بود با ظرافت و بلاهت منحصر به فرد اش چنان عیسی وانجیل و محمد و قرآن اش را، بر کفه های ترازوی تاریخ و منطق محک می زند و چنان شیوخ اسلام را رسوا می کند که از دفاع از خود و از پیغمبرشان نیز عاجزمانده اند. به تبع آن بسیاری شیوخ سعودی سکته ها کرده اند و روزانه شش ها بار فتوای قتل لازم برای او صادر می شود.

پ.ن4

انسان اگر بتواند از چاه در آید، می تواند به چاله نرود و خوب تر است پای بر زمین تخت بگذارد؛ هر چند که این حرکت در مورد اسلام در نوع خود گام مثبتی به شمار می آید که می تواند بدون بکار گرفتن هر نوع روش خصمانه ای، که خود مسلمانان برای کم کردن از عدد کفار بکار می بندند، از جمعیت مسلمانان بکاهد و به تبع آن نیز از قدرت ارهابی که بر اساس ایدولوژی آدمیزاد را می کشد کم کند و یا دست کم با بر ملا کردن ماهیت خصم جو و ابعاد غیر انسانی اسلام آب خنکی بر دل داغ آگاهان بریزد. این چنین ترویج هایی لااقل با وضعیت فعلی دین اسلام وموقع جهانی اش که روز به روز وخیم تر می شود، به نظرم نه تنها ضرر ندارد ضرورت هم دارد.

پ.ن 5
شما برای اعمال مدل Italic بر متنی که از پیش نوشته اید، برای جلوگیری از حذف حروف اول کلمات اول هر سطر چه کار می کنید؟

Jul 5, 2010

تحریم شام بکنیم؟


میلتون فریدمن، اقتصاد دان فقید امریکایی و به نوعی هم متخصص در امور خاور میانه در طی یک برنامه ی تلویزیونی در مورد هند و دانش و تکنولوژی نوین حرف جالبی زد تعریف کرد: وقتی بچه بودیم شب ها پدرمان می گفت غذای تان را بخورید و آن را قدر هم بدارید که بچه های هند شب ها شام ندارند و گرسنه به خواب می روند...، در ادامه گفت: ولی امروز من به بچه ام می گویم درس ات را زود بخوان و خوب کار کن که بچه های هند کمین کرده اند تا تکنولوژی ما را از چنگ ما در آورند ...! ا

این برنامه داشت خیلی کلی گسترش دانش و فن آوری IT در جهان را توضیح می داد که سبب شده دنیای جدیدی با پارامترهای جدید از جنس دانش و تکنولوژی شکل بگیرد که ارتباط چندانی با فرهنگ و سابقة تمدن و حتی سرمایة اولیه ندارد. این برنامه گسترش چشم گیر دانش IT در جهان را نشان می داد و به طور خاص هند را تحلیل می کرد که امروز به لحاظ فناوری مخابراتی جایگاه و مقام چهارم را در جهان دارد و چگونه توانسته مراتبی از تکنولوژی نوین را در ارتباط با عرصة کار و بازار جهانی که به رشد خوب اقتصاد این کشور منجر شده، از آنِ خود کند. مثلاً نشان می داد که چه سازمان هایی در هند تشکیل می شود تا دانش کامپیوتری نوجوانان و جوانان هندی را سازمان دهی کند و آن را به عنوان نیروی کار مفید به جامعة خود و به دنیا عرضه کند.

پ.ن

مثلاً یکی برایمان تعریف می کرد یک پدیده ای که در لندن شایع شده این روزها آن است به هر دفتر خدمات ارتباطات مردمی که تماس بگیری، یک هندی در بمبئی از آن طرف خط جواب ات را می دهد بله قربان؟؟ و تو مشکل را به او می گویی و او آن را درج می کند و دوباره از طریق ماهواره به سازمان یا ادارة مربوطه مخابره می کند.

در واقع در لندن با 10000 پوند هم نمی صرفد که برای تامین چنین نیازی، یک محلی و تشکیلاتی فراهم شود ولی در هند ادارات کوچک و زیادی هستند که چنین نیازی را برای غرب تامین می کنند و کارمندان آن در واقع از طریق ماهواره کارمندان کشورهای دیگری محسوب می شوند. یک هندی با 1000 پوند در ماه هم راضی است که ساعات کاری مشخصی را در محل غیر استانداردی از لحاظ ابعاد فضا، تهویه و نور بگذراند

Jun 30, 2010

این هم چه گوارا است


اگر از آتش یک روز گرم طاقت فرسا ناک تابستانی خلاص شده اید و تازه به خانه برگشته اید و دل تان می خواهد یک چیز خنک خوشمزه جگر شما را تازه کند، آن لیوانِ بزرگِ چای کم رنگی را که دیروز توی فریزر گذاشته اید تا یخ بزند، از فریزر بیرون بیاورید و بگذارید کمی یخ اش آب بشود. یک لیموی تازه بردارید (الان که دیگر لیمو ترش تو بازار نیست اما اگر یافتید که چه بهتر، ولی اگر نبود 3 تا لیموی کوچک را به کار برید). کمی از روی پوست اش را با یک رنده کوچک، ریز رنده کنید و بگذارید کنار؛ هواس تان باشد که مقدارش بیشتر از نیم قاشق مربا خوری نشود، چون شربت شما را تلخ می کند. اضافه کردن آن مثل اضافه کردن وانیل است به کیک است.
چند برگ نعناع (5،6 برگ) را ریز خورد کنید. پوست لیمو را هم به آن ها اضافه کنید. بعد خود لیمو را نصف کنید و پوستة نازک دو طرف هر شیف لیمو را از هم باز کنید و حوصله به خرج دهید که دانه های لیمو را (مثل دانه های رانی پرتغال) از هم جدا کنید؛ خیلی زمان نمی برد. پنج قاشق غذا خوری سرکة سیب و چهار قاشق غذاخوری شکر را باهم حل کنید. نیم قاشق چایخوری فلفل سیاه هم به آن اضافه کنید. اگر دانة فلفل سیاه باشد کمی خورد اش کنید تا اندازه ای که پودر نشود.
چای یخ زده را با قاشق خورد کنید تا مثل یخمک شود؛ دانه های لیمو را با آن مخلوط کنید. نعناع ها و پوست لیمو و بقیة چیز ها را هم بریزید توی لیوان چای و با قاشق به هم بزنید. برای تزئین چند برگ سالم نعناع را روی یخمک تان بگذارید تا آن جا که لیوان پُر شود، سپس بگیرید بنشینید و بنوشید که بَه بَه است و گوارااا
:) بعد اگر مورد پسندتان واقع شد دعا به جان ما کنید تا زودتر تر دفاع کند

Jun 19, 2010

از بعد از خانه نشینی و احوال ما


ما به آغوش خانواده باز آمدیم باز. شرح سفرم را بعداً می نویسم. الان حوصله ندارم -

- این روز ها حرف برای گفتن هم ندارم. دوست جانی ام که خیلی هم دوست اش دارم و از بچگی دوستان جانی هستیم، دارد می رود از ایران برای همیشه و من گیج شده ام.

-اگر غروب دلگیری است و اگر در خانه تنها و غمگین نشسته اید و اگر آشپزی دوست دارید به دستورات آشپزخانه ای زیر عمل کنید.

اگر در خانه شیر خشک دارید، یک لیوان از آن بردارید و با نیم ربع لیوان آرد سفید و ربع لیوان شکر مخلوط کنید و در تاوه ی خشکی بریزید و با هم و بدون روغن تفت کنید. باید با یک قاشق چوبی هم هی و هی به هم اش بزنید که ته اش نچسبد و نسوزد. بگذارید آنقدر حرارت ببیند تا رنگ اش کمی قهوه ای بشود، هر چه بیشتر حرارت ببیند قهوه ای تر هم می شود ؛ بنابراین می توانید رنگ اش را دلخواه معین کنید. اما بهتر است نگذارید خیلی قهوه ای شود (خیلی بسوزد). بعد نیم قاشق چایخوری هِل آسیاب شده را که از قبل آماده کرده اید به مخلوط تان اضافه کنید. در این مرحله سه ربع قالب کره ی صد گرمی را هم در همان تاوه آب کنید و با قاشق چوبی تند تند به هم اش بزنید تا گوله گوله نشود. فراموش نکنید بعد از این که کره را اضافه کردید، دیگر مواد تان رنگش از آن چه بود قهوه ای تر نمی شود. مراقب باشید تا به خوبی باهم ترکیب شوند، اگر گوله هم شد اشکال ندارد، یک ربع تند و پیوسته به هم بزنید درست می شود. بعد بگذارید توی یک بشقاب مسطح و قبل از این که خنک شود با یک قاشق مسطح اش کنید و بگذارید خنک شود. حواس تان باشد که مواد روی دستتان نریزد چون پدر تان را هم می سوزاند.

یک تاوه ی کوچک بردارید و اندازه مشت تان مغز پسته خورد شده ی خام، داغ کنید؛ مراقب باشید که نسوزد فقط کمی که تاوه چرب شد ، پسته ها را از روی آتش بردارید. بعد توی همان تاوه یک قاشق غذا خوری شکر و یک قاشق نمک وسط تاوه کوپه کنید و بگذارید فقط کمی قهوه ای شوند. بعد پسته ها را بگذارید کنار آن بشقاب قبلی که درست کردید، بعد شکر و نمک داغ را هم بریزید روی پسته ها. بعد بروید خوشبختی را مزه کنید. این شیرینی درست کردن اش نیم ساعتی طول می کشد ولی وقتی چشیدید برای همیشه هوش از سرتان می برد (؛

بعدی

یک مقداری پنیر لیقوان بگذارید توی یک ظرف آب تا نمک اش با آب حل و شوری اش ملایم شود.

نازک ترین نانی را که می توانید تهیه کنید و آن را تکه تکه کنید، تکه های نان حدوداً یک سانت نیم در یک سانت نیم بشوند مثلاً . بعد آن ها را توی تاوه ی خشکی بگذارید تا کمی سوخاری شوند. بعد از آن که به رنگ دل خواهتان رسیدید کمی به اندازه ای که دوست دارید روغن زیتون بزنید و بگذارید کمی با آن هم تفت شود، بعد بگذارید اش روی یک بشقاب شیشه ای که کمی هم گود باشد. پنیر لیقوان را آب کش کنید و بگذارید توی فر با حرارت کم گریل می کنید طوری که کاملاً خشک شود ولی آب نشود. با یک چنگال روی پنیر را فشار دهید تا له شود و آب توی اش هم بخار شود بعد یک قاشق چایخوری شکر و نیم قاشق زیره و یک ذره فلفل سیاه هم اضافه کنید و بگذارید باهم کمی داغ شوند، بعد از فر بیرون آورید . پنیر ها را با روغن زیتون اشباع می کنید. خوب که به هم زدید بریزید روی نان ها و با قاشق صاف اش کنید و بعد چند تا گردو خورد کنید و بریزید روی همه اش و بگذارید روی میز تا چشم همگان درآید.

اگر این ها را بکار بستید و به مذاق تان خوش آمد بنویسید تا باز هم دستور جات خوشمزه برایتان بنویسم. شاید یک بلاگ آشپزی بزنیم از هیچی بهتر است.



Apr 14, 2010

Max




1. بالاخره انیمیشن "مکس و ماری" را دیدم.

من و پدر غروب دل تنگِ دیروز، چراغ ها را کم کردیم، هندوانه خوردیم و انیمیشن خاکستریِ "مکس و ماری" را تا آخر نگاه کردیم و بعد به این نتیجه رسیدیم که بد نبود... اما به نظر من سوای گرافیک فوق العاده و شخصیت پردازی قوی که داشت، سوای دیالوگ های خوب، ساده و جذب کننده اش...، چیزی انتهای داستان می لنگید.

2. قبول دارم که اینجا پیام فیلم در درجه اول و ساختار در درجه دوم اهمیت قرار دارد اما به نظرم به آن اندازه ای که در تصویر سازی این انیمیشن خمیری، خلاقیت خرج شده بود، در ساختار داستان نشده بود... برای من چگونگی حل کردن یک داستان مهم است.

این انیمیشن ماجرای نامه نگاری های تصادفی یک دختر بچه را با یک مرد ناتمامِ ذهنی، روایت می کند. در ویکی پدیا آمده که این فیلم بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده و البته بعید هم نیست. پیش ترها نامه دادن های تصادفی به آدم های تصادفی، در غرب پدیده ی شایعی بود، خیلی بعید نیست که یک همچون ماجرایی(نه عیناً با همین جزئیات ) واقعاً اتفاق افتاده باشد. هر چند که سایت رسمی "ماری و مکس" اشاره ای مستقیم به این نکرده.

راستش سناریوی این فیلم مرا شدیداً یاد فیلم "فارست گامپ" و چند فیلم هولیودی دیگر و آن فیلم معروف فرانسوی " روز هشتم" انداخت . ، سناریو هایی از این قبیل که صدای یک آدم ناتمام، ساختار اصلی روایت فیلم می شود که دنیا و آدم هایش را با سادگی هرچه تمام زیر سوال می برد و با ظرافت خاصی حماقت های فسیل شده ی انسان ها را برملا می کند.

3. یکی از مسائلی که فیلم رویش تاکید داشت، به غیر از معضل تنهایی و فقدان عاطفه و فقدان درک همگانی و مشترک در میان بشر، مسئله ی کمال بود. اینکه هیچ انسان بالغی کامل نیست و آدم ها وقتی ناقص اند ، به دلیل ناکامل بودن اشان سوالات ساده تری می پرسند و از راه های ساده تری هم به جواب می رسند. آن ها راحت تر به این حقیقت پی می برند و با آن کنار می آیند که کمال معنایی ندارد .و به نظرشان آدم های بالغی که خیال می کنند کامل هستند، از مرحله خیلی پرت هستند اند. مکس معتقد بود آدم های بالغ با وجود اینکه نسبت به آدم های نابالغ کامل ترند، اشتباهات مسخره تری می کنند و از آن بدتر متوجه اشتباهات شان هم نمی شوند. این موضوع یکی از کشفیات مهم مکس بود و او در این باره به جمله ی معروف انیشتین ایمان داشت که گفته است: " دوچیز در جهان تمامی ندارد، یکی کائنات است و دیگری حماقت انسان ها"

4. و ...چقدر خوب که این عکس بالا به زمینه ی وبلاگم می آید این همه .

روی هم رفته فیلم خوبی بود. ویکی پدیا هم چند تا از دیالوگ های موثر فیلم را نوشته بود که خواندن اشان خالی از لطف نیست.

  • مکس کارتون نوبلت ها را دوست داشت. چون اونا طبق یک اصول اجتمایی خاص و روشنی زندگی می‌کردند. با اصول و عقاید دائمی
  • من در یک خانواده یهودی بدنیا آمدم. و قبلا به خدا اعتقاد داشتم. اما از وقتی که کتاب های زیادی خوندم، بهم ثابت شد که خدا ساخته تصورات منه
  • مردم به خدا اعتقاد دارن. چون سوال‌های پیچیده‌شون جواب داده میشه. مثل اینکه جهان چگونه شکل گرفته؟ آیا کرم‌ها به بهشت میرن؟ و اینکه چرا پیرزن‌ها موهاشون آبیه.
  • با اینکه من یک کافر هستم. اما کلاه یهودیتم را سرم میکنم. تا مغزم را گرم نگه داره.
  • هیئت منصفه اعضای برجسته اجتماع هستند. که تا حالا قتلی را مرتکب نشدند.
  • مردم بعضی وقت‌ها باعث سردرگمی من می‌شوند. اما من سعی میکنم بهشون اهمیت ندم.
  • انسان‌ها از نظر من جالبن. اما فهمیدنشون برام سخته.
  • از نظر مردم من گستاخ و بی نزاکتم. من نمیدونم چرا صداقت را با بی نزاکتی اشتباه میگیرند؟ شاید برای همین من هیچ دوستی ندارم.
  • مکس نمیتونست بفهمه، که چرا اون شهره خاص و عام شده. در حالی که بقیه نرمال حساب میشن.
  • انسان ها در طول تاریخ بی منطق بودن. چرا وقتی بچه‌های گرسنه در هند زندگی میکنند. مردم غذا‌هاشون را می‌اندازن دور؟
  • اول عاشق خودت باش
  • تو را به این خاطر می‌بخشم که کامل نیستی. تو هم ناکاملی، مثل من. تمامه انسان‌ها کامل نیستند.
  • وقتی جوون بودم دوست داشتم هرکسي دیگه‌ای باشم. بجز خودم. دکتر برنارد گفت اگر توی یک جزیره تنها بودم، مجبور می‌شدم به همنشینی با خودم عادت کنم.گفت باید با خودم کنار بیام. با تمامه عیب و نقص‌ها، ما خودمون عیب و نقص‌ها را انتخاب نمیکنیم.اونا بخشی از وجود ما هستند و باید با‌هاشون کنار بیایم.

Apr 9, 2010

بالا بگیرید... بالاتر بگیرید... این پایین را هَرَس می کنند


. من با کسانی که معتقدند فیلترینگ وب سایت ها در ایران، کار باطل و بیهوده ای است، مخالفم
استدلال شان منطقی است البته: تا زمانی که فیلتر شکن هست، می شود فیلتر هار را شکست، و این وسط عمل باطل این است که یک مقدار زمان از سوی طرفین فیلترکن و فیلتر شکن بر سر این قضیه تلف می شود
...اما به نظرم این تلف شدن می ارزد به چیزهایی
بخش دیگراز کسانی که مخالف اند با عمل فیلترینگ، حقوق بشر دوست هایی هستند که خورده می گیرند به بعد غیرانسانی قضیه و کرامتی که این وسط پایمال می شود از کاربران، که در این زمینه من هم با ایشان هم رای ام و همین جا محکوم می کنم این همه کارهای زشت .
حالا در طی این جریانات هم، چه ضربه ای می خورد به کمر پژوهش در ایران و اینکه به راستی چقدر شاکی و دلسوز دارد این قضیه، بماند، اما ورای همه ی این ها من یکی خوشحالم از جهاتی. این فیلترینگ ها از سوی دیگری سازنده اند
باعث می شود کاربران کنجکاو تر، مصمم تر و بعضاً باهوش تر، سوا شوند از باقی کاربران مجازی در ایران و این سوا شدن سبب می شود یک لایه ی جدیدی از کاربران باهوش تر در فضای مجازی ایران شکل بگیرد که یک گام بالاتر از سایر کاربرانی که پشت درب های فیلترینگ مانده اند ایستاده اند و نتیجتاً یک سر و گردن بلندترند و حاصل این می شود که پژوهندگان قوی تر باقی می مانند و ضعیف تر کنار می روند آن هم به همین سادگی و نادقیقی ای که دارم می گویم .
و ... حضرات نمی دانند به مدد فیلترینگ چه کمک شایانی به تکامل انسان های مجازی در دنیای مجازی می کنند. فهم مسئله به سادگی درک نظریه ی تکامل است که خوش بختانه حضرات نمی فهمند

Apr 7, 2010

Big Bang with out bang


و بشر پس از آنکه همه چیز را فهمید بر آن شد که درمان مرگ را بسازد و ساخت و دادند خوردِ فرهیختگان و دانشمندان و کمی بعد افتاد دست خیلی های دیگر و خیلی ها خوردند و تعداد جاودان گان زیاد شد آنقدر که دیگر می بایست تولد را متوقف می کردند و کردند و هر آنکه مانده بود را عقیم کردند و آن ها که پیر شدند مردند و ناگاه روزی پس از سالیان سال درمان جاودانگی بی دلیل بی اثر شد و همه مردند و زمین خالی شد از بشر و چهل هزار سال پیش بود که اولین شامپانزه در آشپزخانه ای متروک اولین کبریت را روشن کرد و چنین شد که شامپانزه آقای زمین شد و حالا وقت خواب است بچه ها جان. دعا بخوانید و موزهایتان را بخورید بروید بخوابید فردا شب برایتان داستان مگس ها را می گویم

شب به خیر پدربزرگ-


:تکمیلی
بشر پس از آنکه جاودانه شد، رنج بسیار کشید. کم کم به این نتیجه ی مهم دست یافت که معنای حقیقی حیات وقتی ظهور می کند که تولد و مرگ در کنار هم باشند. در واقع بشر دیر فهمید زندگی با مرگ است که معنا پیدا می کند و وقتی که نه مرگی باشد و نه تولدی، زنده بودن با زنده نبودن تفاوتی ندارد. در نهایت پس از آنکه رنج یکنواختی و نیستی فراوان بر بشر گذشت، به این رسید که جاودانگی همان مرگ است.
جاودانگی مرگ مجسمی است که بیش از این زنده ماندن در آن برای بشر، آسان نبود و اینطور رفت که تا آخرین نفرشان خود کشی کردند و نسل بشر برای همیشه منقرض شد

Mar 2, 2010

...خوراک


اسفند امسال از وقتی این آفتاب لعنتی لَش انداخته تو خانه، میل بی سابقه ای به خوردن گل و گیاه در ما پیدا شده که لامصب گریز ناپذیر است بدجور
از آن جایی که گیاهان در زندگی از اهمیت بالایی برخوردارند، عکس های زیادی را اینجا گذاشتیم که شما نیز توجه کنید و بتوانید با ما احساس هم دردی کنید


دقیقاً فیس به همگی شما




، خودتان را تیکه پاره نکنید

نه جداً خدا نیستند؟؟




پ ن
به افتخار گیاه جات مان، پوسته وبلاگ تا اطلاع ثانوی به رنگ سبز مبدل می شود
پ ن2
ما جنبه عکس گذاشتن نداریم

Feb 27, 2010

تو و من و همه ی این هستی زرد- برای پیدا کردن یک وحدت مرده- بیهوده تلاش می کنیم- که تو سال ها پیش مردی


خیلی دقیق نمی دانم که به یک آدم بوزینه، به کدام فرهنگ رایج حیوانی تکلم باید کرد و از او پرسید تو به کدام کتاب آسمانی لجن زاران و کدام پیغمبر راستین این مرداب گندیده، سوگند می خوری؟؟

تو برای پیوستن با من
به کدام شعر فروغ
پیوستی؟

که به این دانه ی نشکفته ی گندم
که لبه اش بشکسته
و نمی رویاند هرگز
سوگند می خورم
که من انسان ام و
نمی میرم
تا روز آخر جهان

Jan 30, 2010

...حقایقی که اینترنت ورمی چیند



"مذهب، احتمالاً دومین منبع قدیمی است که پس از سکس، ذهن بشر را به خود معطوف کرده است"

جمله ی بالا از سوزان سانتگ(2004-1933)، فعال سیاسی، نویسنده و نظریه پرداز آمریکایی معروف بود.او بر این عقیده بود که بزرگترین دغدغه ی فکری بشر اول سکس است و بعد مذهب
سایتی هست که معمولاً آمار ارقام جالبی اعلام می کند. اساس داده های آماری این سایت از طریق گزارش هایی است که گوگل در اختیارشان می گذارد. در واقع برای بررسی یک موضوع مشخص، گوگل با فیلترینگ کلمات کلیدی اون موضوع، و قرار دادن نوعی کُنتر مجازی روی درگاه اینترنت و کاربر!!! می توانند آمار حدودی مراجعه مردم جهان، به اون موضوع رو بدست بیاورند و برای بازه زمانی مشخصی بررسی اش کنند. کار محققان این سایت در واقع، بررسی و نشان دادن اون داده هاست به صورت نقشه و نمودار وجدول و دست آخر هم نتیجه گیری می کنند. هر چند به نظر می رسد بعضاً تا حدی جانبدارانه و هدفمند با مواضیع خاصی برخورد می کنند یا اینکه نتایج حدودی هستند و شاید خیلی قابل استناد نباشند، اما این نوع آمار گیری حداقل این برتری کوچک را دارد که به خاطر ماهیت آزاد اینترنت، آرا حقیقی مردم را جمع می کند، لذا با این دیدگاه می توان تا حدی نتایج این تحقیق را ارزشمند و قابل توجه دانست
حـــــــــــــــــــــــــــــــالا
محققان این بار سوژه ی جالبی را در راستای حرف سوزان سانتگ بررسی کرده اند، با این هدف که نشان دهند نظریه ی او تا چه اندازه برای همه ی جهان صدق می کند
اینها اول در غالب چند نقشه میزان تراکم و پراکندگی مراجعت های مردم جهان به مقادیس مذهبی اشان از طریق اینترنت را بررسی کرده اند. اول همه عقاید مذهبی جهان را به چهار شاخصه از چهار آئین مختلف تقسیم کرده اند. برای این کار، چهار کلمه ی کلیدی الله، هندو، بودا و مسیح را، چهار شاخصه ی اساسی تحقیقشان درنظر گرفتند. گام بعدی آمدند چهار رنگ آبی، سبز، قرمز و زرد را به نشانه ی هر کدام از این شاخصه ها انتخاب کردند. مثلاً نقطه آبی به این معنی است که در آن نقطه کاربران، مسیح را بیشتر جستجو می کنند. بعداً میزان رجوع به هرکدام از این چهار شاخصه ی مذهبی را جداگانه در غالب چهار نقشه نشان دادند. خود همین نقشه ها نتایج جالبی دادند
اما قبل از بررسی نتایج این چهار نقشه که همه اشان روی یک نقشه تعمیم شدند، باید در نظر بگیریم که در این تحقیق چند موضوع تعیین کننده وجود دارد، مثل مسئله سواد و دیگری جایگاه تکنولوژی و میزان دسترسی به اینترنت و ماهیّت خود آن مذهب
به این معنا که، اگر در نقشه می بینیم که نقاط سبز در افغنستان خیلی کم هستند، طبعاً نشان دهنده ی آن نیست که مردم آنجا کمتر مسلمان هستند، بلکه عدم امکانات و دسترسی به اینترنت در آنجا را می رساند. اما مثلاً عدم روئیت هیچ نقطه رنگی در روسیه، بیشتر از آنکه کمبود امکانات باشد، لائیک بودن مردم روسیه را می رساند. این ها نکاتی هستند که باید قبل از بررسی نقشه ی زیر و قضاوت آن، به آن ها توجه داشت
. پس باید اعتراف کرد که این آمار جهانی نیست بلکه آمار کاربران اینترنت در سطح جهان است. اما از آن جایی که اینترنت یک شبکه جهانیست و روز به روز وسیع تر و رایج تر از دیروز می شود، لذا نتایج این تحقیق می توانند قابل توجه باشند.


همچنین شواهد موجود در نقشه را باید با در نظر گرفتن وضعیت معیشت مردم جهان و جمعیت و نوع آئین شان و همچنین حذف حدودی صحرای عربستان و صحرای بزرگ آفریقا و مناطق سردسیر قطب شمال و جنوب از بستر جغرافیایی تحقیق نیز، در نظر داشت
نتایج قابل توجه زیادی می شود از همین نقشه برداشت کرد که ما به مهم آن ها می پردازیم
! اول آن که پراکندگی و تراکم رجوع به مسیح چند برابر سایر شاخصه های مذهبی دیگر است و ظاهراً جای هیچ چک و چانه هم نذاشته است. هرچند که جمعیت مسیحیان جهان بیشتر است و روز به روز هم روبه افزایش است اما مقدار اغراقی که در نقشه شاهدش هستیم را می توان ناشی از رفاه نسبی این مردمان از سایر مردمان دین دار و بی دین دیگرِ جهان تفسیرش کرد
بر خلاف آنچه که گمان می رفت، بیشترین تراکم رجوع به الله نه در ایران است و نه در شبه جزیره عربستان، نه در عراق و نه افغانستان است... همانطوری که می بینید بیشترین آمار رجوع به کلمه الله و حواشی آن در آسیا، تا حد زیادی محدود است به ترکیه و تا حدودی سوریه و در قاره ی افریقا نیز در تونس، شمال الجزائر و مغرب می باشد. ما بقی اشان هم، پراکندگی جزئی در سطح دنیا دارند که چندان هم قابل توجه نیستند
اما موضوع قابل توجه و قابل تفسیر این جا، تفاوت چشم گیر ایران و ترکیه است در میزان مراجعت به مذهب از طریق اینترنت. در واقع سیری مردم ایران از دین، باعث می شود که این مردم در خلوت و برطبق واقعیت درون خود کمتر به مذهب بیاندیشند، و احتمالاً مردم ترکیه برعکس این امر در موردشان صدق می کند. در واقع هر دو ملت به دنبال آنچه می گردند که مصداقش را در جامعه ی خود کمتر دارند و نیازش را بیشتر احساس می کنند
انگلستان را می بینیم با تراکم بالایی از مراجعه به مسیحیت، که اصلاً تعجب نمی کنیم، برای اینکه غالب مردم انگلستان مرفه و مذهبی هستند
مقدار قابل توجهی مراجعه به بودا در اسپانیا می بینیم که حداقل برای من یکی تا یک ساعت پیش خیلی عجیب بود. چون آمار را هم دیدم که می گوید اكثريت مردم اسپانيا كاتوليك هستند، دو درصد هم به شاخه ديگر مسيحيت و تنها دو درصد به يك مذهب غيرمسيحي و هجده درصد اسپانيايي‌ها هستند كه اصلاً دين ندارند. اما وقتی در این نقشه میزان عظیمی از مراجعت مردم اسپانیا به بودا را می بینیم، تعجب می کنیم
باز هم یک تعجب بزرگ دیگر می کنیم! کشوری مثل فیلیپین چطور اینقدر تراکم مراجعه به مسیح در آن بالا است؟
!این دوتا تعجب بالا تفسیر جالبی دارد که والله بعد از مراجعه به ویکی پدیا برای ما جا افتاد.
فیلیپین در قرن نوزدهم مستعمره اسپانیا و در نیمه اول قرن بیستم مستعمره ی امریکا بوده، حاکمیت اسپانیا بر فیلیپین باعث شد که نود درصد مردم این کشور، مسیحی و کاتولیک بشوند و با مهاجرت مردم اسپانیایی زبان، از اروپا و آمریکای جنوبی به فیلیپین، فرهنگ این کشور شباهت زیادی به کشورهای لاتین پیدا می کند. بطوریکه حتی زبان های محلی اشان هم تحت تاثیر کلمات اسپانیایی قرار می گیرد. و در نتیجه دیگر نبایست خیلی تعجب کرد که چطوری است این همه نقطه آبی در فیلیپین و این همه نقطه زرد در اسپانیا می ببینیم
از این طرف چین را می بینیم با وسعت زیاد و امکانات رفاهی نسبتا خوب، اما به علت نداشتن دین، نقطه ای در آن نمی بینیم و از آن طرف ژاپن را می بینیم که بیشترین تراکم رجوع به بودا را در خودش دارد
اما موضوع جستجوی سکس در جهان، خیلی خیلی جالب تر از همه اینها بود که حالا نمی دانم نقشه اش چرا دیگر قابل روئیت نیست... نکته ی اساسی این نقشه هم این است که تعیین کننده ترین عامل تراکم و پراکندگی نقاط رنگی در یک سرزمین بازهم میزان رفاه و امکانات است در آن سرزمین . اما باز با در نظر گرفتن این نکته، نتایجی که نقشه دوم می دهد هم از حیث تراکم و هم پراکندگی نقاط بسیار قابل تامل است
اول آنکه نشان می دهد هر جایی که تراکم مذهب بالا است به همان میزان هم تراکم مراجعه به سکس در اینترنت یا به عبارتی در خلوت انسان ها هم بالاتر است.
اما در تمام نقاط جهان برخلاف نظریه ی سوزان سانتگ، مذهب بیشتر از سکس مراجعه داشته، مثلاً در آسیا مکان های خیلی کمی هستند که مراجعه به سکس از مراجعه به مذهب پیشی می گیرد. قابل توجه اینکه، ایران نقاط خیلی زیادی دارد که در آن ها مراجعه به سکس خیلی بیشتر از مراجعه به مذهب است. اما اگر ایران را با مردم آسیا عموماً در نظر بگیریم، نظریه ی جامعه شناس، سوزان سانتگ در موردشان نقض می شود، به این معنی که مردم آسیا بیش تر از آنکه به سکس رجوع کنند دنبال مذهبشان می گردند. نه فقط آسیا که بیشتر نقاط دنیا همین گونه اند طوریکه با توجه به نقشه، تنها مردم آمریکای شمالی و اروپایی ها هستند که نظریه ی سوزان سانتگ در موردشان صدق می کند
با توجه به اینکه سوزان سانتگ یک جامعه شناس و انسان شناس برجسته بود، و اگر چنانچه این نوع آمارگیری از طریق اینترنت را قابل استناد بدانیم، آنگاه جای سوال دارد که چطوری است نیم اعظم مردم جهان از قاعده ی او مستثنا می شوند؟
"!یا ایشان خیلی اشتباه کرده یا ما خیلی اشتباهی و غیر طبیعی زندگی می کنیم"

امـــــــــــــــــــا همانطور که همه می دانیم... اشتباه نکرده
باید فهمید که چرا آمارها با نظریه ی او مطابقت ندارند
یک نکته ای که الان به نظرم آمد، این بود که ما شرقی ها بعضی وقت ها خودمان هم از خودمان شرم و حیا داریم... یا نداشته باشیم هم، از اطرافیان ترس داریم ... و شاید حتی اینترنت آزادی را که سایر نقاط دنیا حالَش را می برند، ما خودمان از خودمان محروم می کنیم
.
پ ن
:( !!! من اگر ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکته نکردم از سرِ این نقطه ی تهِ خط

پ ن2
.نتیجه گیری های این پستِ داغان را موکول می کنیم به پست بعد و شب بخیر