Showing posts with label زرد. Show all posts
Showing posts with label زرد. Show all posts

Feb 11, 2012

مدرنیته و مجنون

X: man hargez nemitarsam ke dokhtari mese to jazbe adami beshe ke khyli khoshgele

X: ya pool dare

X: ya che midunam az in chiza

X: ama az in mitarsam

X: na in ke betarsam masalan az daste man dar biyay

X: mitarsam ke tahte tasire chenin afkari

X: bishtar maktabi fek koni

X: bishtar osul gera beshi

X: inghad ke az zendegiye vagheit va bemuni

Girl: che afkari?

Girl: ok

X: beza bebinam chi goftam khoooooo

X: yeho miyay vasate harfam reshteye afkaram pare mishe

Girl: kheili bebakhshid

X: mibakhasham

X: in ke adam ziyadi dorost fek kone

X: in ke adam ziyadi roshanfekr bashe

X: in ke adam ziyadi az siyasat bedune

X: khube

X: khyli

X: ama bayad havasesham bashe ke tokhmomorgh shode 300 toman,


Feb 3, 2012

دوستی خاله خرسه


سوپری محل با ما رفیق است. کلاً قصابی‌ها بقالی‌ها چقالی‌ها از دم با من و مادرم رفیق‌اند. این سوپری رو به روی کوچه‌ی ما چند تا شاگرد دارد یکی کشتی گیر است، یکی آقا معلم، یکی فوتبالی یکی هم مهربان، حرف گوش کن و آقا. با ما رفیق‌اند دیگر. مدتی است شب‌ها تا برسم به آن شیر‌های بدون چربی دامداران(درب سبز رنگ‌)، تمام شده‌اند که تمام شده‌اند. هفته‌ی پیش گفتم فلانی شما هوای ما‌را داشته باش دیگر ... برای ما هر روز یکی کنار بگذارید بی‌زحمتی. فلانی هر شب گل از گل شکفته سهم کنار‌گذاشته‌ی ما را تحویل داده و ما لبخند‌ها رد و بدل می‌کنیم هر بار. دیشب به همچنین با این فرق که پنج شش روزی گذرم نایفتاد آن‌جا و تو نگو قهرمان من بطری به‌دست چشم انتظار . دیشب که رفتیم فلانی با افتخار دو بطری شیر‌های ما را کناری گذاشته بود با لبخند و رضایت خاطر به سان فیلم‌های رمانسی گفت می‌دانستم می‌آیی ... برای شما گذاشتم کنار به کسی ندادم‌شان. ما را می‌گویی خب البته خوشحال که کلسیم کافی خواهیم داشت در قحطی پیش رو به خانه باز آمدیم. شام را در کنار خانواده میل نموده و چای بعد از آن را و باقی تنقلات تا آخر شب را دمِ خفتن سراغ شیر ها برفتم و یک لیوان از آن‌ها بالا کشیده و بعد از اندکی تمزمز متوجه‌ی طعم غریبی شدم. این چرا طعم یونجه داشت؟ نیم لیوان دیگر از آن سر کشیده مطمئن شوم اشتباه نکردم طعم یونجه دارد. شیر نبود. بطری را چرخاندم تاریخ انقضا 90/11/08 نوشته بود و آن‌روز که همان دیروز یا امروز باشد 14 بهمن بود.

تا دمِ سحر شهیدانِ شهر ما چای دم کرده کوفت کرده و زرد‌ها شدیم و سبز‌ها، تا دمِ سحر درگاه مستراح را بساط پهن کرده خاله‌خرسه‌ی قصه‌ها را با خواهر و مادر هزار باری از طهارت خارج کردیم

Oct 20, 2011

دردِ دیر درمان


نه از آن دست که آن شهر زادگاه آن مجرم است و نه این که شادی نباید و این ها... فقط نحوه‌ی ابراز احساسات ایشان در کمال تاسف با این که این پیروزی و شادی راستی حقِ ایشان بود اما ابراز احساسات بسیاری‌شان بسیار مایوس کننده بود.‏
خیلی هم خوب که کشتند‌اش در جا، قذافی را
اصلاً از این بهتر نمی‌شد ... ولی
امروز با دیدن صحنه‌هایی از فیلمِ شادی کردن انقلابیون شهر "سرت" ( زادگاه و محل به قتل رسیدن‌ قذافی) و دیدن نحوه‌ی ابراز احساسات مردم (البته شادی کردن آداب مختلفی دارد)، اما با دیدن نحوه‌ی اعلان پیروزی، آدم ورش می‌داشت این غمِ بزرگ، مگر نه هر کدام از این‌ها هم می‌توانست یک قذافی باشد؟
مگر قذافی که بود؟

Oct 12, 2011

قلعه‌ی حیوانات

1
چه بر سر نسل ما می‌آید؟ این روز‌ها از پدر زیاد می‌پرسم آیا فردا روزگار بهتری است؟؟ این روز‌ها اتهامِ جدید من یأس است.‏

2
عنتری آمده است به این شهر. نمی‌دانم. مگر یک فرد چه‌قدر می‌تواند بر یأس جمعی یک شهر و یک کشور تاثیر‌ بگذارد؟ خودش و اطرافیان‌اش به این شهر آمده‌اند و از این روی همه جا را بدون اغراق، تباهی گرفته. گویا ده روزی هم می‌مانند، عنتری در شهر. نماینده‌ی ولی فقیه در استان گفت: آمدن این چهره‌ی معنوی (همان عنتر) و روحانی و فلان، اقلاً ده-پانزده سال خیر و برکت برای این شهر به همراه دارد. نماینده جان تقریب می‌زنی کمی دقیق‌تر تقریب بزن پدرت خوب مادرت هرزه... اقلاً ما شکم خود را از سَمبَل‌گرایی ذاتی شما پاره نکنیم... دل ما خون است.‏
این روز‌ها گفتن ندارد که ملت گرسنه چه‌ها کرده‌اند و ملت چاپلوس چه‌ها که نکرده‌اند. همین را بس بگویم امروز و فردا و پس فردا تعطیل رسمی است. طی این چند روز فقط نه میلیارد تومان نا‌قابل خرج بَنِر و پوستر و بلوک و کانکس و تدابیر امنیتی شد. ‌ولی انصافاً کی می‌زند بکشد او را؟؟ چرا بکشد؟ حیف نیست بمیرد، مثل مردن خمینی؟؟ ولی حیف متاسفانه می‌میرد... به این زودی‌ها هم می‌میرد و عمرش قطع نمی‌دهد ذلت‌اش را. دور میدان‌ها، محل عبور ماشین‌ها، قلب ترافیک‌ها، هر میدانی که قفل کرده، آخوندی نماز شکر بی‌حساب و کتابی به راه انداخته و صف‌ها است که از پشت سر ایشان سجده‌ها می‌کنند و علف می‌خورند. شهر پر از غریبه است. غریبه‌های زیادی می‌بینی که می‌آیند و در اماکن عمومی اعتراض می‌کنند به وضع آشفته‌ی شهر یا مسخره می‌کنند نمایش مسخره را، ما خاموش و مغموم به چشم‌های منتظرشان نگاه می‌کنیم و نمی‌دانیم بخندیم و گُل بگوییم و گُل بشنویم یا گِل بگیریم روی‌ نحس‌شان را؟
این روز‌ها اینترنت هم عملاً کارایی ندارد. ترافیک دسته‌ها و شربت خور‌ها مقدم است بر همه‌ چیز و همه کس و در همه نوع بی‌قانونی آزاد. همه چیز در حالت اظطراری به سر می‌برد و بر سر هر چهار راهی یک بوی پول به مشام رسیده‌ی طلبکاری عَلَم می‌چرخاند " جانم فدای رهبر" عَلَم و عَلَم‌هایی که نصب حداقل یکی از آن‌ها برای همه‌ی اصناف و ادارات اجبار شده. در بسیاری خیابان‌ها یک کسی منقل و آتشی باد می‌زند که؟ که دود فضا را قدسی کند مثل سریال‌های رمضان، آدم دلش می‌سوزد برای این جماعت؛ این همه نمایش ... بدون اغراق در این حد که پیش‌بینی کرده‌اند مثلاً فلان روز کجا‌ها می‌برناش دَدَری و اگر آن‌جا آن‌قدر درجه کله‌اش به راست چرخید... دویست متر بَنر "سید علی جانم به قربانت زودت از دست ندهم" ببنید و اگر آن‌قدر درجه به چپ چرخش داشت دویست متر هم "ای رهبر آزاده بوی خمینی و سید علی خوش آمد".‏‎
این روز‌ها هیچ خیری برای من نداشت اما از همیشه بیشتر ایمان آوردم به این عقیده که ضعیف همانا باید در جایگاه ضعیف بماند، مگر خودش عرضه‌ داشته باشد. و بالا کشیدن‌اش توسط هر عقیده یا ارگان یا اسلحه‌ای، چند نسل عقب گرد به گذشته است و نابه‌سامانی اجتماعی و فقر فرهنگی به همراه دارد. شهر پر از غریبه است که آدم با دیدن‌ نگاه طلبکار‍شان، خیره‌اش می‌برد به آینده‌ و هرج و مرجی که در راه است. این همه نادان با نگاهانی پیروزمندانه. این همه نادان کی رشد می‌کنند؟
پیروزی‌شان، پیروزی بر چه کسی یا در چه چیزی است؟ پیروزی در اشاعه‌ی فقر به عنوان یک ارزش و پیروزی در جهل و عقب ماندگی بود. مگر چه برکتی در مرده پرستی است که در نو آوری نیست؟

3
یک شخصیت قدسی و روحانی و معنوی و به‌ قول زنیکه‌ی مفت‌خور برنامه‌ پُر‌کنِ برنامه‌ی رادیو و تلویزیون: "ولی امر مسلمین جهان، آخرین بازمانده‌ی پیامبران، تکه‌ای از نور الهی ... ( آن‌قدر ادبیات‌شان ضعیف است و آن‌قدر بی‌هنر و بی‌سلیقه و حرف مفت‌ زن هستند که به صورت انتحاری از صفاتی که پیش‌ترها فقط در وصف خدا و پیغمبر به‌کار برده می‌شد استفاده می‌کنند) " حالا کار ندارم، این تکه‌ای از خدا آیا از خودش نباید ذره‌ای صفت تواضع و فروتنی بهره‌مند باشد؟ لااقل برای ژست! نباید؟ مثلاً بیاید جلوی تلویزیون و مثل آن پیر فرزانه بگوید " من این همه نیستم" ؟؟
واقعاً نباید؟ خب نباید دیگر... تواضع توی صفات الهی هم نیست که آن هم ریشه دارد در ذات دنیا طلبِ خالقانِ خالقِ یکتا. به پیغمبری می‌نازند که بیمار و آدم‌کش بود. به دخت پیغمبری می‌نازند که بیچاره و بدبخت بود. به سناریوی مهدویتی اکتفا کرده‌اند که در مغز میمونی هم‌ نمی‌گنجد، به خمینی‌ای اقتدا کرده‌اند که بلد نبود دو کلمه حرف بزند و حالا به رهبری لبیک می‌گویند که حداقل دو سال گذشته در محکمه‌اش ششصد نفر اعدام‌شان صادر شد، در این شلم شوربا هم ما حتی ما به خدایی پناه می‌بریم که رویای بزرگی بیش نیست.‏

4
انیمیشن موفقِ "پرسپولیس" توی "تونسِ" اکران می‌شود، ملتِ خاک بر سری می‌ریزند اعتراض که آی با خدا شوخی و به مقدسات توهین شد. هنوز محاکمه‌ی "مبارک" تمام نشده، دولتمردان جدید مصر با ماشین از روی ملت عبور و مرور می‌کند و ... و ما در نوع خود هنوز آن سوی خط ایم و وضع‌مان این است.
وُحوشِ عالم ... کوتاه بیایید.

5
شاید در مقیاس کلان به آینده می‌توان خوش‌بین بود، اما در مقیاس جزء، که عمر من جزئی از آن است، نه خوش‌بین و خوش‌حال نمی‌توان بود.

6
راستی :p
من هم‌اکنون در حین روزه‌ی سکوت هستم! مثلاً :D اینطور دیدم حُناق اختیاری از هر چیزی بهتر است.‏

Aug 9, 2011

عاقل اندر سَفیهان


:D را دیده اند Splice کسانی که فیلم کانادایی-فرانسوی
آن سکانسی که اوایل فیلم زَن دَست اش را می‌بَرد داخلِ آن رحم کذایی و آن چیزِ بیچاره‌ی لعنتی دست زن گاز می گیرد، زن بی حال روی زمین می اُفتد و تشنج می کند و کف بالا می آورد را یاد‌تان می‌آید؟... آن سکانس خداست. چرا؟ چون آدرین برُدی همان جا ایستاده و زودی از تو کشوها می گردد دنبال آمپول ضد تشنّج یا حالا آرام کننده‌ی صرع یا هر چیزِ دیگر و زَن را به هوش می‌آورد؛ خداست چون به نظرم این سکانس بیلاخ گنده ای می گیرد به طرفِ سینمای رُعب هولیوودی که خیلی وقت است در موارد مشابه باب شده است بعد از آن که یک بخت برگشته‌ای را جانوری نیش زد، قطعاً کف بالا بیاورد و بعد‌ با چشمان عجیبی، آرام یاحشیانه بلند می شود و می اُفتد جانِ باقی ملت از دَم گاز می‌گیرد یا می خورد، سکانس آخر این فیلم ها معمولاً اگر خیلی ابله باشند: شهری خالی از بشر.
ولی انصافاً این سکانس حال داد بعد از یک آمپولِ فوری، زن حال‌اش جا می آید و به این وسیله فیلم خیلی ساده، بیلاخ می گیرد به سینمای وحشتِ هولیوود و ژانر‌های تکراریِ مشابه آن. ولی این سکانس بیننده را حالی می کند: "این از اون فیلما نیست یا ما از اوناش نیستیم و بشین تا آخرش نگاه کن..."‏
متاسفانه الان باید بخوابم و به علاوه کلاً حوصله‌ی نوشتن ندارم راجع به خودِ فیلم این‌جا بیشتر بنویسم، هر چند که موضوع جذاب وخَفنِ موردِ علاقه ام است...کاش حوصله داشتم، حیف.‏
کلاً این فیلم سکانس‌های خدا زیاد دارد و اصلاً نقاط عطف داستان سکانس‌های دیگری است، ولی این یک سکانس جنس دیگری داشت. ریزتر و تیز تر بود و اگر خیلی اَلکی نظر بدهم، شبیه بود یا از جنس همان سکانسی از فیلم وودی آلن همراه با اسکارلت جانسون
آن که اول فیلم دخترک روح توی جعبه را می بیند و هی به وودی می گوید "اینه هاش اینه هاش ببین!!!" و هی وودی باور نمی کند ولی یک آن که بَر می گردد می بیند ای بله! روح است راستی راستی! و این جوری می‌شود که بالاخره دو آدم در آنِ واحدی یک روح می بینند، چیزی که بر خلاف اساس فیلم‌های هولیوود است که اگر روحی رد شد فقط یکی است که می‌بیند و دیگرانی که نمی‌بینند؛ و یک‌جوری آن سکانس اسپلایس مرا یاد این سکانس فیلمِ آلن انداخت. هرچند که فیلم آلن کاملاً کمدی است و هیچ ارتباطی با فیلم‌های ترسناک ندارد، اما خب به هر حال الان اینطوریاست که من می گویم چون حوصله اندک است و فقط به این اکتفا می کنم که گاهاً همه نوع وصله ی ناجوری به هولیوود می چَسبد. تقصیر خود‌اش است. ‏

یک سکانس خفِ دیگرِ اسپلایس که آدم را می کشاند به این باورِ بی‌ربط که کلیسا، پاپ اینا و یا جمهوری اسلامی D:! که چنین اعمال نظری نموده اند! وقتی موجود شبیه سازی شده هنوز تحت دستگاه و توی رحمِ مصنوعی است، یک آن ضربان قلب اش متوقف می شود بی دلیل و آنِ بعد دوباره راه می اُفتد. چرا؟؟ مثلاً یعنی توی نقد قید شود که دستان خدا بود که جان موجود شبیه سازی شده را گرفت و دوباره در او جان دمید، یعنی ای عصبانی‌ها بدانید که ما این را قید کردیم اصلاً از اول اش هم خدا روح به او داد نه انسان. البته این برداشت من بود. کماکان به نظرم سازندگان فیلم آنقدری هوش بهخرج داده‌اند که این را طوری نامحسوس در میان فیلم نمایش دهند که برای آگاهان‌اش مزاحمتی ایجاد نکند p: (چقددددر بارِ منفی داشت این کلمه ی مزاحمت!)، برداشت دیگر هم همان باشد که آری اصلاً خداوند است که همه کاره است.‏

May 3, 2011

دموکراسی، پایان


عاقبت همه دموکرات می شویم و عاطفه تولید می کنیم برای اَبَد؟


Dec 23, 2010

من خیلی علاقه مندم به موفقیت ولی چه کنم؟

گشادی را هم کناری نَهَم خوش تر خواهم زیست؛ طریقه ی کنار نهادن اش را فقط نمی دانم بخدا اگر بدانم
جوهره می خواهد؟ بازار دارد؟ نمی شود تزریق کنیم؟ استنشاقی است؟؟ چه جوری است؟ بریزیم توی سِرُم؟

در این طور مواقع هرکسی زِر زد :تا تعریف شما از موفقیت چه باشد، بگذارید زِر اش را بزند


پ.ن
به سمع و نظر خوانندگان می رسانیم که آخ اتفاقات افتضاح زندگی در طی هفته ای که گذشت سرشکن بود :( در روز های اول دی ماه هم... همین دی ماه، وقتی شانس ها از در خانه ی ما می گریزند و زبان های درشت شان از پشت هم پیوسته در می آورند، آه آن روز ها که شانس ها از درِ خانه ی آدم می گریزند...آه آن بدشانسی ها که آدم می آورد ...آه آن روز ها که آدم بد شانسی ها می آورد
بله شانس متاسفانه قیمت ندارد بازار هم ندارد دیگر

Nov 30, 2010

.


کار نمی کند، وجدان ام و نمی دانم چرا
خوشبختی کجاست؟
چه اتفاقی باید بیفتد؟

پ.ن
بهتر است آدم در جایی مثل بلاگ، وارد این حوزه نشود. بهتر است آدمی مثل من بلاگ بازی اش حکم بلال خوردن اش باشد
بهتر است آدم خیلی سه پیچ هر پیچی نشود
بهتر است بزرگان و تجربیات سودمند و اینا یادم نرود
بهتر است یادم بماند همیشه، آن این نیز بگذردِ مسخره را

Oct 16, 2010

شاید باید کارتون های کودکی بیشتر اثر می گذاشت

1
ظاهراً من آدم لجوجی هستم و این بیشترین صفتی است که در طول زندگی به من برچسب زده اند، از آن جایی این واقعیت را (لجاجت را) می پذیرم که این حرف را بیشتر از همه آن هایی که بیشتر دوستم دارند می زنند. بیشتر از همه مادرم این حرف را می زند. این جور چیزهایی جز افتخارات نیست و در واقع جزء هیچ چیزی نیست. هر آدمی یک طوری است و بهتر است آدم از طور خودش خیلی متاسف یا مغرور نباشد
یک نفر در بلاگ اش نوشته بود که مهم است چه حرفی را چه کسی به آدم بزند و فکر می کنم این حرف درستی است. مهم است چه کسانی به آدم بگویند خوب و چه کسی مثلاً بگوید بد. این جایی که ما هستیم. هیچ چیزی قرار ندارد. قبلاً ها فکر می کردم، یعنی وقتی بچه مدرسه ای بودم، فکر می کردم کشف بزرگی است که فهمیدم همه چیز نسبی است و خوب و بدِ مطلق وجود ندارد. آن وقت ها معلم درس دینی می آمد توی حلقمان که البته که وجود دارد، ولی دلیل قانع کننده ای نمی توانست بیاورد چون خیلی راحت مثال نقض اش در مقابل اش پیدا می شد... بزرگتر که شدم بیشتر مطمئن شدم که همه چیز نسبی تر از آن چیزی بود که حتی فکر می کردم؛ اما الان که بزرگتر می شوم، به نظرم می آد که همیشه همه چیز نسبی نیست
2
ما آدم ها زندگی ماشینی را محکوم می کنیم در حالیکه سازنده اش بوده ایم و با آن زندگی می کنیم. فکر می کردم این هایی که برای زندگی ماشینی خط و نشان می کشند تکلیف خودشان را هنوز نمی دانند ولی الان مدتیه که احساس می کنم باید کمی جلوی زندگی ماشینی را گرفت. ما ماشین نیستیم ولی در یک سیستمی که بخش اعظمی از آن در حال حاضر ماشین است زندگی می کنیم که خواه نا خواه باعث بوجود آمدن روحیات ماشینی شده که واقعاً اثرات خوبی بر روان قشر های آسیب پذیر جامعه نداره. ولی دلیل جامع و مانعی هم بلد نیستم که زندگی ماشینی را محکوم کنم، شاید به خاطر این که خیلی بیش از حدی که بتوان جمع بندی کرد، همه چیز نسبی است؟
3
تمام ترازو ها هم مثل هم کار نمی کنند و این معلوم نیست درک درستی است یا نه
چرا همه چیز با این تنوع و وسعت متکثر شد؟ چرا ندارد ولی خوب تر نبود که نمی شد؟ یا حالا که دارد بیشتر می شود خوب است یا نه؟ شما چطور با قضیه کنار می آیید؟ جواب اش این نیست که هر کس مدل خودش را دارد و این حق را هم دارد که داشته باشد؟ گاهی وقت ها دل ام می خواهد حکم کنم که نخیر الا و بلا فلان. چرا پیش می آید که آدم در طول زندگی اش چندین بار تصمیم می گیرد کمی یا حتی کلی باورهایش را تغییر دهد؟
4
من قبلاً ها آدم مَرامی ای بودم، خیلی زیاد. شاید بیشتر از توان ام. بعداً ها متوجه شدم که توانایی ندارم این ژانر را ادامه بدم. این باعث خیلی تغییرات در زندگی شخصی ام شد. الان از وضعیت باز هم چندان راضی نیستم و نمی توانم بگم شخصیت مستقل خودم را دوست دارم؛ برای همین دارم سعی می کنم اولویت بندی کنم و متاسفانه این روش هم ارضا کننده نیست حتی باعث می شود که آدم بین آدم ها تبعیض بگذارد و رفته رفته به یک آدم بد یا بی معرفت تبدیل شود. قبلاً برایم اهمیت داشت دیگران چه دیدگاهی نسبت به من دارند. الان برایم کمتر اهمیت دارد و راستش این اهمیت دادن رو هم اولویت بندی می کنم که کمی از بار بی معرفتی قضیه کم می کند
5
وقتی در هر لحظه از زمان تمام حالت های غم انگیز، هیجان انگیز، شادی زا، عجیب ناک، و کلاً سکون زا و حرکت زا در گوشه گوشه های مختلف دنیا در حال اتفاق افتادن است، کمی غریب نیست که ما هم یک گوشه ای حالت خودمان را داشته باشیم؟ یک کمی عجیب است و نمی دانم چرا
6
دوستی دیشب خیلی نا امید بود از همه چیز، و از من پرسید که :آخرش که چی؟... من هم طبق عادت مرسوم درآمدم که بگذار امتحان سخت فردایت را که چهل روز هیچی نخوانده ای بدهی بعد برگرد به دنیا دوباره نگاه کن... واقعیت این است که هیچ چیز قرار ندارد ولی چیزهایی وجود دارند که از اول هم بوده اند، خوبی همیشه همان خوبی بوده و بدی نیز، اما جای آدم ها عوض می شود. کمی بعید است که کسی بتواند همیشه و در تمام حالات آدم خوبه باشد، اما خوبی همیشه خوبی است
7
می خواستم آخر پست را با این کلیشه ببندم که، اما واقعاً آخرش که چی؟ ولی الان نمی خوام. چون فکر نمی کنم من به آخرش برسم. ولی آخرِ خودم را خوب حتماً حضور دارم. وقتی فکر می کنم آخر خودم چقدر نزدیک است وشاید خوشبینانه ترین حالت پنجاه سال دیگر باشد که بعد حساب می کنم پنجاه سال در طول کل ماجرا چقدر کم است و گم می شود، چند تا احساس توام با هم حس می کنم. اولی اش اندوه، دوم ترس، سوم احساس حماقت می کنم. شاید اگر شب دیگری در مورد بازه ی عمرم و جایگاه اش در بازه ی کل حیات فکر می کردم، احساس های دیگری می کردم



Sep 25, 2010

این جا هنوز غریزه از شعور قوی تر کار می کند


همان آقای قُمُص پطرُس زکریا که قبلاً هم اشاره شده بود، در رابطه با دین و ایدلوژی های وراثتی و مصائب شیرینِ تعصب های کورکورانه و دنباله دار جریان خنده دار و جالبی تعریف کرد که ما هم این جا تعریف اش می کنیم

دانشمندان تحقیق خاصی برای شناسایی رفتار جانوران بر اساس نمونه ی موردی میمون، انجام دادند و نتایج جالبی هم گرفتند که مرتبط با موضوع بحث قمص پطرس بود، از این رو تعریف کرد که برای ما کلاً جالب ناک بود:D
تحقیق به این صورت بود که قفسی آوردند و مرحله ی اول پنج تا میمون داخل آن گذاشتند با یک نردبان و بالای نردبان چند خوشه (خوشه؟) موز آویزان کردند، یک حس گر هم روی آن کار می گذارند که طوری تنظیم شده بود که هر کس تا حد معینی از نردبان بالا برود، از دوش هایی که در سقفِ قفس تعبیه شده بود، باران مصنوعی ببارد
اولین میمونی که به قصد موز ها از نردبان بالا رفت، باران گرفت روی سرِ همه ی میمون ها که کلی عصبانی شدند و این بلا آن قدر سرِشان آمد و آن قدر کفری شدند که دیگر هر میمونی به خاطر موز ها از نردبان بالا می رفت، باقی میمون ها به آن میمون حمله می کردند و مانع بالا رفتن اش می شدند تا خیس نشوند، تا این که دیگر هیچ میمونی از نردبان بالا نمی رفت
دانشمندان در گام بعدی یکی از میمون ها را خارج و یک میمون جدید را به جای آن وارد قفس کردند. میمون جدید که نمی دانست ماجرا از چه قرار بود و برای گرفتن موز می پرید، میمون های دیگر به او حمله می کردند و او را سر چایش می نشاندند واحتمالاً می گفتند بتمرگ سر جات مثلاً
مرحله ی بعد دانشمندان دوتا میمون دیگر را با میمون های جدیدی عوض می کنند، که این جدید ها هم تا جنبیدند برای گرفتن موز ها، بقیه ی میمون ها به آن ها حمله می کردند و لت پاره شان می کردند و نمی گذاشتند کسی از نردبان بالا رود
حالا مرحله ی آخر دو میمون قدیمی را هم خارج و سه میمون جدید را وارد قفس می کنند ;) سنسور ها را هم خاموش می کنند و
:Dموز ها را هم برمی دارند
توی قفس می ماند شش تا میمون و یک نردبان آن وسط ؛ میمون ها ی جدید که همین طوری سمتِ نردبان می رفتند، چه می شد؟ باقی میمون ها آماده باش بودند برای حمله ... آن قدر این جنگ بین شان حساس شده بود و بالا گرفته بود که هر میمونی از کنار نردبان به هر دلیلی رد می شد، پنج تای دیگر الحمله و می زدند داغان اش می کردند

پ.ن
به نظرِ قُمص پطرس زکریا، رفتارِ بشر در راه حفظ آرمان و عقیده اش در گذر اعصار، چیزی شبیه به رفتارِ این میمون ها است؛ شاید کمی پیچیده تر یا شاید هم تا اندازه ی زیادی پیچیده تر

پ.ن2
تبعیت از اکثریت یا تبعیت از نیروی غالب، یک امر نسبتاً غریزی می باشد که هدف ساده ای را دنبال می کند و آن بقا است

پ.ن3
شاید اولین موجودی که به طور گسترده و موثر جلوی این غریزه توانست بایستد و شعور را بر آن مقدم بدارد، انسانِ عصر
رنسانس بود و تکامل یافته ی او امروز، انسان مدرنی است که توانست با تامین امنیت، رفاه و تعریفِ ارزشِ آزادی و برابری، تبعیتی که بدون هیچ ایده ای صورت بگیرد را محکوم کند و جلوی آن بایستد

پ.ن4
حکایت ما این سمتِ کره ی زمینی ها و نه همه ی ما، حکایت انسانِ نیمه رنسانسی است که انسان مدرنِ آن طرف کره ی زمین را نگاه می کند و بعد میله های قفس خودش را و بعد مردد می ماند که وقتی کسی رفت بالای نردبان، او را بزند یا نزند

پ.ن5
سوال کورکورانه: دوش را روشن می کنند یا باز می کنند؟


Jul 29, 2010

دیوانه چو مرا ببیند فرار می کند

1
از نظر دینی که کافر بودیم ناشکر هم قلم داد شده ایم. از نظر روحی، خوشی به زیر دل مان زده با تفنگ، از نظر اجتماعی هم گفته شده که دچار نقصان شده ایم منتها دقیقاً در چه زمینه ای اش را نمی دانم شاید رکود بلاگی هم شامل اش باشد مثلاً، از نظر فلسفی، گفته شده کمال طلبی پدرمان را در آورده (کدام کمال بابا؟؟ قضنفر هم از ما بری است که این روز ها)، از نظر عشقی، شکست خورده امان می پندارند. از نظر روانی هم که خودم می گویم کاملاً صاف شده ایم. دیگر هیچی دیگر. ولی هیچ کس نمی داند که دقیقاً ما را چه شده است؟؟

2

به من گفته اند که افسرده شده ام، افسردگی به معنای مرض اش. بعضی هم گفته اند دقیقاً چهار ماه است که دچار افسردگی شده ام که یکی هم گفته که اگر تا دو ماه دیگر علاج اش نکنم بد می شود و باید برویم بستری! من واقعاً از این همه متخصص و فوق متخصص که اطرافم ریخته ممنون ام و نمی دانم خدا را دیگر چه طوری شاکر باشم. غم اندوه ام آنقدری نیست که مثلاً چهار ساعت بی دلیل رو به دیوار بُغ ام بگیرد ولی خُب این حالت را دارم که اگر کسی سوال بی ربطی بپرسد یا حرف مفتی بزند، روده اش را از سه جا گره بزنم. برای همین فکر نمی کنم افسرده شدم ولی دچار فقر اعصاب شدید، چرا و اتفاقاً همین از خدا با خبران به من پیشنهاد روان شناسان کرده اند... نمی دانم شاید هم رفتم. یک دوستی داشتم که رفته بود یک روان شناس کار درستی که مثل ا.ن جراح است و کلاً می زند کان لَم یکن ات می کند. به این صورت که کارِ استفراق مغزی رویش انجام داده بود، بعد شخصیت اش را ترور کرده بود بعد هم از نو شخصیت اش را با کشک و پشم و زرشک و نخود بازسازی کرده و بعد هم او را خوش و خندان، سالم و طبیعی تحویل جامعه داده تا در آن خدمت کند و شهروند نمونه بشود. نمی دانم. اگر مغز من استفراغ کند، یک سلول هم ازش باقی نمی ماند و ترور شخصیتی هم که عمراً چون جنبه اش را ندارم و احتمالاً همان نیم سلول مغزی را بکار گیرم و دکتر را از بیخ بپیچانم و تمام شوم؛ مثل آن محکوم به مرگی که به علت دیوانگی از اتهام قتل عمد مبری می شود ولی بعد که از دادگاه بیرون می آید آدامسی می اندازد پس دهان اش که نیش اش بسته بماند ولی خب توی فیلم ها پسرک دم زندان می بیند اش. که البته من برای پسرک هم آب نبات خریده ام.


Mar 8, 2010

یادش که بخیر باشد معلم فیزیک دوم دبیرستان ام


0
.هنوز 8 مارس است. به امید روزی که در افتد هر چه ذکور لامنطق است

1
آه چقدر خوابمان می آید

2
این نصیحت آبکی را از ما بپذیرید و این الگوهای ساده تر و سهل ممتنع تر مغزی را هم بکار بندید شاید هم خیلی هایتان پیش تر بسته اید، کار ندارم... خوشی به دل اتان. یکی از راه های پی بردن به سطح حافظه ی تصویری اتان در درجه اول و تقویت اش و در درجه ی دوم، مثلاً بهتر کردن املاء انگلیسی و معنی لغت اتان، فقط یک کپی/ پِیست نکردن است
مثلاً با برخورد کردن به یک لغت انگلیسی که معنی اش را نمی دانید، سعی کنید بدون کپی/پیست کردن و بدون خیره شدن و قبل از حفظ کردن اسپل اش، آن را در نرم افزار ترجمه اتان تایپ کنید، اینتر کنید و صبر کنید ببینید، چقدر لغت را اشتباه نوشته اید یا چقدر اشتباه ننوشته اید، که هر دویش به نفع است. یکی اینکه می فهمید حافظه ی تصویری اتان چقدر قوی است و هم اینکه با این کار یک تصویر را با تاکید بیشتری به حافظه تصویری اتان اضافه می کنید... و اگر بفهمید که چقدر اشتباه نوشته اید که چه بهتر چه بهتر. علاوه براینکه می فهمید حافظه تصویری اتان چقدر ضعیف است، یک چیزی هم وادارتان می کند درست اش را بدانید، که این هم چون با تاکید وارد مغز می شود، می رود در پستوی حافظه ی تصویری مغزتان میخ می کوباند و دیگر اینکه خب چون هنوز در این حس و حال هستید، علاوه براینکه املاء صحیح اش را متوجه می شوید، معنی لغت را هم به همین شدت و حدّت در حافظه اتان ثبت می کنید، چون هنوز درب توجه تصویری اتان (!) باز است و این هم می رود توی همان پَستو و یک جای خوبی خشک می کند.
حفظ کردن معنی لغات به طریق به خاطر سپردن آوای اش در هنگام بلند خواندن اش، باعث می شود که چون با حافظه ی صوتی اتان ثبت اش کرده اید، احتمالاً در نوشتن لغت مشکل پیدا کنید

حفظ کردن لغات به روش کد گذاری (منظور از کد گذاشتن همان ربط دادن اش به اشیاء و اطرافیان) هم به نوعی درگیر کردن حافظه ی تصویری است اما با یک مرحله بیشتر و و تازه مغز را بیشتر خسته می کند... مثلاً برای به یاد سپردن کلمه ی سیب به انگلیسی ممکن است تلفظ اش را برای خودتان لینک کنید به ماشین اُپِل و یا اگر خیلی خلاقیت اتان پایین باشد قیافه اش را لینک کنید به سیب قرمز و قلنبه ای که زمانی ... ، این تازه یک مرحله از ماجرا ، مرحله ی بعد باید دنبال یک رابطه ای بین اُپل و آن سیب با معادل انگلیسی سیب پیدا کنید تا مغز توجیه شود که اصلاً ارتباط این دوتا باهم چی است. که همه ی این ها نیاز به حجم بیشتری از حافظه و همچنین پردازشگر قوی تری دارد و تازه این مدل فرآیند به یاد آوردن، مغز را خسته می کند چون این کار اضافیِ پیدا کردنِ ربط، یک کار مغزی ناجوری است و دیگر مزید بر علت است و معنی ندارد که یک دور همه ی تصاویر مغزی اتان را ِسرچ کنید تا بلکه پیدایش کنید
به هر حال این روش کدگذاری روی کلمات، کار مضر و ابله هانه ای است به نظرم، هرچند که شاید بعضاً معتقدند کد گذاشتن برای کلمات، حسن اش این باشد که ممکن است آناً آن چیز بیفتد جلوی چشم اتان و بعداً به یاد بیاورید اش، اما خب ممکن است آناً هم جلو چشمتان نایفتد (این نیافتد املاء اش درست است؟؟) مثلاً و یا به ذهن اتان نرسد به هر دلیلی
نتیجه از این دَرندَشت گویی های دم خواب این شد که مغز که اصولاً خیلی چیز پیچیده ای است، با همین کارهای ساده هم می شود بعضی کارایی های ساده و ضعیف اش را تقویت کرد

یک ویدیویی چندماه پیش این ها دیدم در رابطه با شبیه سازی مغز. دانشمندی هست به نام هنری مارکرام که خدا است در زمینه ی هوش مصنوعی و این ها، که قصد دارد ظرف ده سال آینده به وسیله ی یک سوپر کامپیوتر که ده هزار پردازنده روی آن بکار بسته، یک مغز با الگو های مغزی مشابه با ما انسان ها درست کند. باشد که پیروز باشد الحق و واقعاً که جالبات است و یک جورهایی هم خوفناک. من که شخصاً حاضرم اگر لازم داشتند بشر آزمایشی بشوم زیر دست اشان. بلکه یک چند تایی از آن پردازشگر ها را هم روی مغز ما کار بیاندازد، شاید مشکلات مان حل شود، البته کار ما با صدهزارتا هم راه نمی افتد خودم می دانم که. کار نداریم...خوشبختانه ویدیوی این سری اش زیر نویس دارد

پ ن
عنوان بالا همانطور که مُلتفط شدید هیچ ربطی به نوشت مان نداشت طبق معمول. اما توضیح اش می توانیم بدهیم که بدانید همچین بی ربط هم نبود.
این معلم فیزیک ما (و نه زیست) اولین کسی بود که ذهنیت ام را در مورد مغز و فرایند تفکیر و گوش دادن و به یاد سپردن شکل داد
آن هم وقتی که بغض خشمگین ام را همراه با نمره ی پایین ادبیات ام در کارنامه دید... بنده خدا این همه تلاش کرد تا از ما آدمهایی با ریموت کنترل های شخصی امان بسازد، منتها الان هر چه فکر می کنم اسم اش را به یاد نمی آورم

Feb 27, 2010

تو و من و همه ی این هستی زرد- برای پیدا کردن یک وحدت مرده- بیهوده تلاش می کنیم- که تو سال ها پیش مردی


خیلی دقیق نمی دانم که به یک آدم بوزینه، به کدام فرهنگ رایج حیوانی تکلم باید کرد و از او پرسید تو به کدام کتاب آسمانی لجن زاران و کدام پیغمبر راستین این مرداب گندیده، سوگند می خوری؟؟

تو برای پیوستن با من
به کدام شعر فروغ
پیوستی؟

که به این دانه ی نشکفته ی گندم
که لبه اش بشکسته
و نمی رویاند هرگز
سوگند می خورم
که من انسان ام و
نمی میرم
تا روز آخر جهان

Feb 11, 2010

اندر خانه


سایتی را یکی از فوامیل خوبمان دیشب معرفی کرد در رابطه با مغز بشر و نحوه تفکر و ساختار ذهن و کلی مهم دیگر، یک قسمت اش هم با اعطای تاریخ تولدت به میلادی، چند جوری فال ات را می گیرد. یکی زندگی گذشته ات را، پیش از آنکه با این هویت الان ات به این دنیا پا بگذاری. دوم زندگی الان ات و سوم هم آینده ات
ابتدا لازم می دانم چند تا حقیقت را در مورد خودم اذعان بدارم تا در صحه و ثُقم این مهم شک نورزید... من از همان اوان کودکی تمایل به شرارت های پسر آمیز ناکانه شدیدی داشتم بطوریکه از دو سالگی در محله قدیمی امان، از دو ظهر تا هفت غروب، محل مال ما بود و طوری حکومت می کردیم که پرنده ای بی اذن ما جیک نمی کرد چه رسد به آدم اش و چه رسد به جنس مونث اش... دیگر آنکه همیشه روحیات کمونیستی ام از سطح متوسط طفیلان هم سال خودم بالاتر بود و یک چیز دیگر اینکه از بچگی بعد از تماشای یک فیلم اسپانیولی، یک طور عجیبی شدم و از آن تاریخ به بعد علاقه شدیدی در خودم احساس کردم که الا بلا روزی بلاد کفر، اسپانیایی، مکزیکی، جایی را رهسپار شوم، طوری که گویی خانه پدری امان آنجا چشم انتظار بود. حالا کار ندارم به آمال و آرزوهای هنوز دست نیافته امان... راستش کف کردم و زبانم بد آمد وقتی دیدم توی فالم آمده...(آه این رو یادم رفت بگم!!! یک جاگفته من به احتمال زیاد ساکن هاوانا بودم
I don't know how you feel about it, but you were male in your last earthly incarnation
:D و تازه اینکه گفته
Your profession was that of a leader, major or captain
You had creative talents, which waited until this life to be liberated. Sometimes your environment considered you strange.

هاه! خوشتان آمد؟؟
حالا بخوانید جالبات احمقی نژاد و بعضی حُموقِ دیگر را
احمقی نژاد متولد 25 اکتبر 1956
همان روزی که خدا تصمیم گرفته بود امام زمان را ظاهر کند این عتیقه در آستانه قرن بیست و یکم از کُنای فاضل آب پَس افتاد و همه خلایق اندر کف اش به رکوع افتادند و آبِ قندها دادند و توبه ها نمودند و امام غائب مان برای بار سوم خود را سر به نیست نمود
...
You (He! not me) always liked to travel !!! and to investigate!!! You could have been a detective or a spy!!!
Your (his) lesson is to conquer jealousy and anger in yourself (Him self) and then in those who will select you (Him) as their guide. You (He) should understand that these weaknesses are caused by fear and self-regret!!!!!

اندر باب بعضی دیگر از حُموق هم که
17 July 1939
... دنیا را به »ـُه کشیدند
Ruthless character!!!!!!, carefully weighing his decisions in critical situations, with excellent self-
control and strong will. Such people are generally liked, but not always loved.
Your lesson is to combat violence and disharmony in our world, to understand its roots and origins. All global problems have similar origins!!!!!!!!!!! Doshman hah?

24 September 1902
هم که آن مغزِ کدو ننه اش »ـوزید اطلاعاتی در دست نداریم و تنها آیندگان را انذار می دهیم از عواقب احتمالی تولد نوزادی عَبوس و جانی که روزی می آید و همه دیکتاتورات جهان را درس خواهد داد...می دانم

نکته: این ها را باید با دیده ی بصیرت خواند البته

پ ن
دستشان درد نکند
...سرعت اینترنت را از شش صبح چنان بردند بالا که ما، کم کم بر آن شدیم به همه مقدسات و آرمان های انقلاب ایمان بیاوریم
سرشان بشکند
از 12 به بعد چنان کم کردن اش که ما دوباره به همه مقدسات و آرمان های انقلاب شدیداً پشت کرده ایم
باشد که آن روزِ مبارک
از ماتحت
به جای تخت و سختی کوبیده شوند

Nov 8, 2009

تا حالا ِجت سوار شده ای؟


.عجب روزگار غریبی است...می گذرد، می گذرد، می گذرد...آره فقط می گذرد

پ.ن
!و بلاخره موفق شدیم نقطه بگذاریم

Oct 13, 2009

؟


چرا به عادت های بد/ عادت می کنیم؟ به عادت های خوب/ عادت نمی کنیم؟

Oct 12, 2009

می خواهند ما را بکشند


دهن پر کن و فقط دهن پرکن. حوصله ام نمی آید و دلیلی هم نمی بینم که باید حوصله ام بیاید.
همه چیزها که همه می دانند را از نو بنویسی و بکنی دفتری! همین آغازش جانمان را گرفته. حالا ما را بیاندازید تو هچل که چه؟
چرا این همه/ همه عشق دارند به پیچاندن همه چیز در همه چیز؟ نمی دانم


Oct 10, 2009

عجب خوش است

روزگارمان