Feb 19, 2011

هِد! می دانید چی است دیگر؟


این روز ها من یک لحظه خوبم، یک لحظه خوب نیستم. نمی دانم هِد یک انسان کجای اش قرار دارد که وَر دارم یا تمیز اش کنم یا عوض اش کنم یا بزنم داغان اش کنم! یعنی من مرده ی این مشکلات ام با نقطه گذاری و علامات استعجاب و سوال و این ها در آخر سطورم که مرا آخر سر به مرگ می رساند! چرا و چطور؟؟ بابا نمی شود!

می بینید علامت تعجب آخر کجا می رود؟؟ مگر آن که هی جمله را ادامه دهی
برای علامت سوال خوشبختانه این بدبختی را نداریم، ببین چه مامان است؟
درست سر جای خود اش :D
اسمایلی هم همین مصیبت ها را دارد مگر این که فقط لبخند بزنی تا الا و بلا نباشد که فونت را به انگلیسی برگردانی
کسی درد مرا ندارد؟

تکمیلی: گاهی اوقات نمی دانم چه کار می کنم که می شود و گاهی اوقات نمی دانم چرا همان کار ها را می کنم اما نمی شود! در مورد این علامات البته
اعصاب ضعیف ما نمی کشد بتحقیقیم چرا. لطفاً یکی بگوید چرای اش را... کشته شدیم
ممکن است یک دلیل اش این باشد که علامت تعجب را وَرنداشته اند یک نسخه ی فارسی اش را بسازند؟! چون متقارن است؟

سکوت آدمی

چهارشنبه ی گذشته (27 بهمن) با پرواز ساعت 5 بعد از ظهر، از تهران به کرمانشاه آمدم. هواپیما 300 متری دور تر از محلی که باید مسافران را پیاده می کرد فرود آمد. از پنجره ی تخم مرغی بیرون دیدیم که به جای ساختمان فرودگاه، چند ردیف سرباز نظامی و یک ردیف فرمانده ی سیاه و یک ردیف آخوند موفنگی و گریان ایستاده اند؛ از خدمه جویا شدیم چه خبر است؟؟ آن ها بد تر از ما شاخ در آورده بودند... در را هم که باز نمی کردند. با تاخیری پنج دقیقه ای، دیدیم که دو جعبه از قسمت بار از زیر هواپیما خارج می کنند. دو جعبه به ابعاد انسان که با پرچم جمهوری اسلامی پوشیده شده بودند. چیزی که ما دیدیم این بود، گارد شروع به رژه ی نظامی نا منظمی کردند و فرمانده گان آن از خدا بی خبران با ادای چیز به طرف هواپیما آمدند و انگار یکی اشان متنی دکلمه کرد... که لعنت الله بر او اگر هست. سربازان آن کلاً بی خبران هم در دو رج موازی مقابل هم ایستادند و راهی برای تشیع صندوق ها گشودند. چهار سرباز زیر هر صندوق را گرفتند و چون راه افتادند، درب خروج برای ما که گیجُ ویج صحنه را تماشا می کردیم باز شد. وقتی در هوای آزاد قرار گرفتیم هنوز موتور هواپیما صدا می کرد که با صدای آخوندی که زِر می زد و باد، در هم پیچیده بود و هیچ پیدا نبود چه نطقی از ایشان بر می آید؛ فقط صانع ژاله بسیجی فعال ... را از باد شنیدیم و غبار آلوده ی دهان شان و الله اکبر ها و انا للله ها که دور می شد
آن فاصله ی هواپیما تا فرودگاه را پیاده طی کردیم وهیچ کس نبود که بگوید ما دقیقاً بز هستیم یا بزغاله؟ یا مثلاً خودشان چه نوع حیوانی هستند؟؟
فرودگاه نسبتاً خالی بود و هیچ اثری از اعضای خانواده ی مقتول یا مقتولان ندیدیم، ما بودیم و چمدان هایمان و سکوت سخیفی که در سکوت طی می کردیم
وقتی رسیدم خانه در خبر بود که قانع ژاله، به علت افشای هویت غیر بسیجی برادر مقتول اش، صانع و ممانعت از تحویل جسد او توسط اطلاعات به خانواده اش، همان شب از سوی اطلاعات دستگیر شد
و این جا وقفه ای و عرض پیامکِ به همین سادگی و به همین خوشمزه گی پودر کیک یا ماکارونی، شما را به خواندن دمی چند شعر دعوت می کنیم و به این وسیله پست مغموم را مختوم و شب را به شب بخیر می رسانیم


سکوت آب
می تواند
خشکی باشد و فریاد عطش
سکوت گندم
می تواند
:گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانه ی قحط
همچنان که
سکوت آفتاب
-ظلمات است
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست
(احمد شاملو-ابراهیم در آتش، صفحه ی 49)

Jan 28, 2011

من خوابِ مهربان ام


خواب دیدم قرار است یک اتفاق بدی بیافتد که نگران رخ دادن اش هستم طوری که با همه دعوا می کنم، بعد در تمام طول خواب و دعوا ها دوتا میل بافتنی دستم گرفته ام و زرتُ و زرت دارم می بافم، یکی از زیر یکی از رو ... ولی لعنتی هر چی می بافتم انگار نه انگار یک رج هم بافته شود. انگار رج اول هیچ وقت شروع نمی شد. بعد بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن و در عین حال که نگران بودم آن اتفاق بد بیفتد، میل بافتنی به دست تند تند گام بر می داشتم و مدام یک پله هایی را بالا می رفتم و پایین تا معلوم شد ای بابا روی دیوار چین است که راه می روم! خوشحال شدم و کمی انرژی گرفتم و همین طور که خوش خوشان این راه دراز را طی می کردم، یک کاخ عربی و چند تا دشتاشه به تن چرکین می بینم که دارند سنگ روی سنگ سوار می کنند و قصر بزرگی را روی دیوار چین می سازند و هیچ التفات شان هم نیست که من به نشانه ی اعتراض خودم را از پای دیوار حلق آویز کنم مثلاً. رفتم جلو یکی شان داد زدم آهااااای چه کار می کنید؟ درآمد که به تو چه؟ دیوار چین یک اثر جهانی است، به تو چه ربطی دارد؟! من: اِااااااااااااااااااه من ام جزء جهان ام :( :( :( :( ولی هرچی پا کوبیدم و تیکه تیکه ی خود کردم فایده نداشت... راه افتادم رفتم و وقتی یک دور کامل چین را زدم!!! آخر سر و اول راه فهمیدم که چرا این همه می بافتم هیچ زیاد نمی شد ! معلوم شد که آن مرحله ی اول کارِ بافتنی که دو میل را می گذارند روی هم دیگر و تعداد مشخصی حلقه درست می کنند را انجام نداده بودم یعنی همان اول کار را


پ.ن
ظاهراً یک مشکلی توی صحبت کردن من هست که دوست زبان دان ام متوجه اش شد و آن را به من گوش زد کرد. مشکل من این است که وقتی چیزی توی گذشته اتفاق افتاده و تمام شده است را به جای آن که به صورت گذشته ی ساده یا حالا استمراری تعریف کنم به صورت حال استمراری تعریف می کنم. این طوری: داشتم می رفتم که یک دفعه می بینم فلان چیز که فلان شده است جلوی پایم سبز می شود و فلان... حالا به نظر خودم این غلط خیلی غلط نیست. بلاخره توی ظرف زمان خودش آن حادثه توی آینده ی نزدیکی اتفاق می افتد که تقریباً می شود توی حال استمراری تعرف اش کرد. حالا... جدای از این حرف ها برای فهم شما خوانندگان مشکلی ایجاد می کند؟ خود شما این طوری صحبت نمی کنید؟

Jan 26, 2011

انتقام


یکی از دوستان ما غیر عمدی زد با کله دماغ ما را خاک شیر کرد! دماغی که خاک شیر شده است دیگر درست نمی شود، ولی چرا من دل ام می خواهد عمداً گردن آن دوست ام را خاک شیر کنم با این که می دانم دماغ خاک شیر شده ام دیگر درست نمی شود؟