Feb 3, 2012

دوستی خاله خرسه


سوپری محل با ما رفیق است. کلاً قصابی‌ها بقالی‌ها چقالی‌ها از دم با من و مادرم رفیق‌اند. این سوپری رو به روی کوچه‌ی ما چند تا شاگرد دارد یکی کشتی گیر است، یکی آقا معلم، یکی فوتبالی یکی هم مهربان، حرف گوش کن و آقا. با ما رفیق‌اند دیگر. مدتی است شب‌ها تا برسم به آن شیر‌های بدون چربی دامداران(درب سبز رنگ‌)، تمام شده‌اند که تمام شده‌اند. هفته‌ی پیش گفتم فلانی شما هوای ما‌را داشته باش دیگر ... برای ما هر روز یکی کنار بگذارید بی‌زحمتی. فلانی هر شب گل از گل شکفته سهم کنار‌گذاشته‌ی ما را تحویل داده و ما لبخند‌ها رد و بدل می‌کنیم هر بار. دیشب به همچنین با این فرق که پنج شش روزی گذرم نایفتاد آن‌جا و تو نگو قهرمان من بطری به‌دست چشم انتظار . دیشب که رفتیم فلانی با افتخار دو بطری شیر‌های ما را کناری گذاشته بود با لبخند و رضایت خاطر به سان فیلم‌های رمانسی گفت می‌دانستم می‌آیی ... برای شما گذاشتم کنار به کسی ندادم‌شان. ما را می‌گویی خب البته خوشحال که کلسیم کافی خواهیم داشت در قحطی پیش رو به خانه باز آمدیم. شام را در کنار خانواده میل نموده و چای بعد از آن را و باقی تنقلات تا آخر شب را دمِ خفتن سراغ شیر ها برفتم و یک لیوان از آن‌ها بالا کشیده و بعد از اندکی تمزمز متوجه‌ی طعم غریبی شدم. این چرا طعم یونجه داشت؟ نیم لیوان دیگر از آن سر کشیده مطمئن شوم اشتباه نکردم طعم یونجه دارد. شیر نبود. بطری را چرخاندم تاریخ انقضا 90/11/08 نوشته بود و آن‌روز که همان دیروز یا امروز باشد 14 بهمن بود.

تا دمِ سحر شهیدانِ شهر ما چای دم کرده کوفت کرده و زرد‌ها شدیم و سبز‌ها، تا دمِ سحر درگاه مستراح را بساط پهن کرده خاله‌خرسه‌ی قصه‌ها را با خواهر و مادر هزار باری از طهارت خارج کردیم

Jan 24, 2012

آمنوا و ِالاا ...‏



. آخر الانبیا تحت الکشوف فعلاً




پ.ن
خب من این روز‌ها وقت فراغت دارم، یک روز در میان تعطیل است. ‏ :)

Jan 22, 2012

قُرة العین زمان












برهنگی نیست که غایت هر انسانیست آزادگی

به احترام هر سه ایشان سال‌ها باید ایستاد
سال‌ها و همه‌ی تاریخ را
باید ایستاد

Jan 6, 2012

آرامش و یا رامش


مدتی است با وجود مشغله‌ها و دغدغه‌های شخصی و ملی و فرا ملیِ روز افزون ما، به‌طور غیر متصوری نسبت به قبل با آرامش بیشتر، برنامه‌های مشخص‌تری را دنبال می‌کنم.‏
شاید تازه فهمیده‌ام رسیدن به هدف صبر و تحمل بلند می‌خواهد و تازه دارم با حوصله کردن کنار می‌آیم،؛ این فرض محال است البته
شاید ترس از افتادن وادارم می‌کند آرام و پیوسته‌تر باشم نسبت به محیط. شاید تمرین خشم خوردن‌ام جواب می‌دهد. شاید هم نوعی رخوت ‏است که در جان‌ام رخنه کرده و در این اوضاع نا آرام، آرام‌ام نگه می‌دارد. شاید هم پا به سن می‌گذارم
خودِ آدم کجای آدم قرار دارد و کی ظهور می‌کند؟
اصلاً آدم "خودِ واقعی" دارد؟
نه بیشتر معتقدم همه‌چیز نسبی و مقطعی است و شاید مقاطع زندگی‌ام است که دارند بزرگ‌تر می‌شوند. گذشته را کمتر فراموش می‌کنم. به آینده بیشتر فکر می‌کنم. شاید آغاز راهِ بزرگِ میانسالی هستم! که امیدوارم نباشم :(‏
.قاعدتاً من باید بدانم که چه است ولی این‌بار نمی‌دانم و نمی‌توانم به رفتارم اعتماد کنم؛ امیدوارم یک آرامش خوش‌خیم باشد هر چه هست