Nov 29, 2016


که چی بود و چی شد


حجمش اونقدر زیاده که هنوز نتونستم کامل و دقیق جایی بنویسم
موقعی هم که در موردش حرف می زنم
هیچ وقت تموم نمی شه
هر بار یادم میاد 
فقط فکر می کنم که باید فراموش کنم
و هر بار که دوباره یادم میاد که باید بگم باید کاری بکنم
باید باید 
کاری کرد

بازم به این نقطه می رسم که بهترین کار سکوت بود و هست


Sep 20, 2016

گلو درد



تصمیم دارم دوباره بنویسم
پسورد این وبلاگ را به یاد نمی آورم
احتمالا تا مدتی بتوانم بنویسم

معماری دنیای سخیفی دارد
آدم هایی که تصمیم می گیرند معمار بشوند در واقع تصمیم گرفته اند بدبخت بشوند

اقلا دلخوشی ای می باید بود که نیست
گلوی ام درد می کند شدید

Dec 12, 2015

Simply

I have lost the way

قانون راز

از این ساده انگارانه تر هنوز ساخته نشده. به نظر من این نگرش حتی از ایده پراکنی ادیان ابراهیمی و پیامبران اش هم وضعیت وخیم تری دارد. ولی سرگرمی خوبی است. مثل این است که در مغز خود با خود و دنیای اطراف خود بازی می کنید

Mar 6, 2014

من

مدت زيادي شده است كه ديگر نمي نويسم.  من اشتباه كردم،  جزمي نوشتن و جزمي نظر دادن را جزئ از كاراكتر خود كرده بودم.
كه اشتباه بود. كه شايد اشتباه بود. 

Oct 25, 2013

هدف چه بود؟

گاهی آدمی به خود می تواند دروغ بگوید
مثل من با من

و چه متبحرانه بود دروغِ من به من

گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد
چه‌طور باور کردم؟
هدف چه بود؟

Jul 1, 2013

ما هم برگی از برگ های سیاه تاریخ خواهیم بود؛ ما جهان اسلام


 همیشه تصورم این بود در عصری به دنیا آمده ام که جنگ های سخت تاریخ تمام شده اند و دیگر تکرار نمی شوند و زمان صلح  است و شهر ها دیگر خراب نمی شوند.


Mar 27, 2013

میم

 از آن دسته آدم‌هایی است که می‌گوید خدا فقط مرا آفریده است. از آن دسته آدم‌هایی است که می‌خواهد قهرمانِ قهرمانان باشد. از آن دسته آدم‌هایی است که شیفته‌ی ستایش شدن است.‏
از آن دسته آدم‌هایی است که با هدیه دادن، آدم‌ها را شیفته‌‌ی خوبیِ خویش می‌کند. از آن دسته آدم‌هایی است که فقط خوبی را  خوب ادا می‌کند.‏
از آن‌هایی است که آدم‌های پول‌دار را از صمیم قلب دوست دارد. زیردست را له می‌کند. بالای‌سر را پابوس و مخلص است. از آن‌هایی است که هیچ نوع کتابی نمی‌خواند. فیلم نمی‌بیند. سفر نمی‌رود. رفیق ندارد و نمی‌خندد مگر به تمسخر دیگران. مدرس دانشگاه است و کتابِ سال دارد و رئیس رؤسا را می‌شناسد. کتابش، نامِ کتاب‌هاست. بر نمی‌تابد پیروزی غیر را. ادا می‌کند احسان را، خود خواه است و حسود و تنهای تنها.‏

Nov 23, 2012

مترجمِ گوگولی


Google Translate در
اخیراً با امکانی برخورده‌ام که نمی‌دانم چه‌قدر قدمت دارد ولی برای من تازگی دارد 
وقتی کلمه‌ای را برای شما ترجمه می‌کند علاوه بر این‌که در کنارش صد قلم مترادف اعم از اسم، فعل و قید می‌آورد، با نمودارهایی شکلی نیز نشان می‌دهد این ترجمه برای این لغت چقدرCommon translation،Uncommon translation
و Rare translation است.

خب این خیلی عالی است. من گاهاً این مشکل را دارم که نمی‌دانم کدام ترجمه معمول‌تر است. بستگی به جمله دارد؛ بله. اما باز هم نیاز به معیاری دارید که بدانید کدام ترجمه پرکاربرد‌تر است.
همچنین توجه به تعداد و اندازه‌ی این نمودار‌ها برای یک کلمه می‌تواند نمود خوبی از وسعت دامنه‌ی معنایی آن کلمه باشد. طول و تعداد زیاد‌تری از این نمودار‌ها در مترجمِ گوگل باعث می‌شود شما بدانید در ترجمه‌ی کلمه‌ی مورد‌نظرتان باید تامل بیشتری کنید و به دمِ‌دستی‌ترین ترجمه اکتفا نکنید و خلاصه آسان از کنار آن نگذرید.
این امکان گوگل کمک زیادی می‌کند به رفع ابهام از ترجمه‌های متنی‌ای که از خودِ مترجمِ گوگل دریافت می‌کنیم.

پ.ن
( نمودار‌ها منظور همان نوارهای توسی رنگ مجاور لغات مترادف است)






Nov 22, 2012

بله مامان : )




امروز مامان با خرسندی ازم پرسید تلان عکس‌های گوگل رو تو عوض می‌کنی؟؟

Nov 4, 2012

آدم احساس مسئولیت می‌کند در قبال بلاگ‌اش. ولی همین است فعلاً. اراجیف تا وقتی که


می‌خواهم پوسته‌ای را پاره کنم
شاید همین است
آخرین است
کجاست
همین است
می‌خواهم پوسته‌ای را پاره کنم
دستم سُر می‌خورَد 
نمی‌شود 
نمی‌شود
 چی‌می‌گم بابا برا خودم؟؟؟
هی و هی تولید احساسات 
حالا ما هی محصولات غیر مادی تولید کنیم
چه فایده‌ دارد
همه چیز ماده است
همه چیز از زیاد و کم شدن مواد است که تغییر می‌کند
انرژی هم که ندارد این لامصب غیرمادیات ما
مادیات هم که تحریم شده‌ایم
توان تولید هم که نداریم
اینجا
ماده
و انرژی تمام شده است
فقط شکلات و بوسه است که مانده است

Nov 3, 2012

تاب تاااااااااااااااااب عباسی خدا منُ نندازی


.خواب؟ خب بخواب
.
بد جوری شب است. از آن شب‌هایی که فردایش کار داری و نشستی مایوس از فردایی که از دست دادی فیس‌بوک چک می‌کنی. چک نکن خواهر من، چک نکن
نه، برگردم به این‌جا و به قولِ آن قولِ آبکی‌ به خلوت تنهایی‌ام. برگردم به این‌جا که فیس‌بوک جای من نیست. معلوم نیست چه‌خبر است. همه چیز تاب می‌خورد. تند تند تند تاب می‌خورد. که چه؟  فیس‌بوک است دیگر ؟ شلوغ است دیگر؟  ولی من عادت ندارم جاهای شلوغ تاب بیاورم.‏ ولی دوست دارم این‌جا تاب‌تاب بیاورم. خودم تاب بدهم خودم تاب بخورم
نه آن بیرون هم نمی‌روم. این‌جا از همه جا بهتر است. ‏ 
دیگر آن بیرون امن نیست. کسی کسی را دوست ندارد. بچه نشده‌ام. همین است. باور کنید: ‏
کسی
کسی 
را 
دوست
ندارد.‏
.
 که چه؟
تا بوده همین بوده؟ 
دیگه بدتر 
مگر خیلی فرق می‌کند؟
نه بابا من که بشر دوست نیستم
بروم بابا به آرمان‌هایم برسم اقلاً . آرمان!‏
 مسخره‌ است؟ مگر غیر از آن چه می‌ماند؟ 
همه به دنبال آرمان‌شان رفته‌اند. شانس بیاوری یکی آرمان‌اش بشر‌دوستانه باشد
.
یک روز نفت تمام می‌شود و آن موقع ما باید گذر کرده باشیم به فردییت.‏
.تو بمیریُ من بمیرمُ  نفت نسوزد نان نمی‌شود 

پ.ن
چشم ها رفت

Nov 1, 2012

التهاب مفصلی؛ مچ دستم آب آورده.



پارسال تابستان مدتی موس یا نشانه‌گرِ لب‌تپ را روی زمین حرکت می‌دادم در حالیکه لب‌تپ را تا جای ممکن به کمک خم کردن و بالا گرفتن زانو‌ها بالا می‌گرفتم. یک ماه بدین منوال باعث شد مفصل دستِ راستم از 3 جا پاره شود و چون محیط مرطوب بود باعث شد مچِ دستم به اصطلاح آب بیاورد. بیشتر از یک سال از این عارضه رنج‌می‌برَم. وَرَم درد و محدودیت چرخش مفصلِ دستِ راستم، محدودیت‌های زیادی برای من به‌بار آورد. چند دکتر متخصص رفتم و تمام روش‌های تزریق و تخلیه کردن و سکه بستن و مچ‌بند و ... را برای درمان به‌کار بردم. بهتر نشد که نشد. تا اینکه اخیراً قرص CELEBREX 200mg دارد چشم نخورَد جواب می‌دهد. اما امشب که دوباره آن‌طور لب‌تپ را بالا و موس را پایین گرفتم متوجه فشار شدیدی که در این حالت به مفصل مچِ دستم وارد شد شدم. بعد از بیشتر از یک سال تازه امروز فهمیدم که چه شد که آن‌طور شد پارسال.

من تجربه‌ی دیگران را نداشتم. امیدوارم از تجربه‌ی من پند بگیرید. 

پ.ن
اگر عادت دارید هنگام نوشتن مداد را محکم و با فشار زیادی روی کاغذ حرکت دهید، دیگر این کار را نکنید.

Oct 22, 2012

عادت‌های ساده‌ای که باعث صرفه‌جویی در وقت‌تان شده است


.ممنون می‌شم از تجربه‌های شخصی و موفق خود در رابطه با کنترل زمان اینجا بنویسید

پ.ن
هدف من صرفاً تقلید از ترتیب بعضی آداب ساده و مفیدی است که در زندگی‌تان به‌کار گرفته‌اید
 مثل آداب خوابیدن، خوردن، دوش گرفتن، ایمیل چک کردن و ...



Aug 6, 2012

کُندِ تُند


کلاً من آدمِ عجولی هستم. هفت ماهه هم که به‌دنیا بیایی از آن بچگی این را به آدم یادآوری می‌کنند. بله من آدم عجولی هستم. گاهی تند زبان. اما متاسفانه آدمی نیستم که عکس‌العمل فیزیکی‌ام هم خیلی سریع باشد. بابت همین موضوع من از رانندگی کردن می‌ترسم. بابت همین همیشه از املاء جا می‌ماندم. تا این‌که در دانشگاه دست‌خط‌م را تغییر دادم. یک مدلی است که با مدل مداد دست‌گرفتن من بهتر جور است و دستم هم همراه مغزم ویراژ می‌داد تا این اواخر. که دوباره دارد تنظیماتی به‌هم می‌خورد. مثلاً موقعی که خیلی هیجان زده‌ام و برای نوشتن چیزی به سرعت دنبال کاغذ و قلمی می‌گردم، اصلاً نمی‌توانم درست بنویسم. حتی خودم هم بعداً نمی‌توانم بخوانمش 
مدتی است دچار مشکل شده‌ام در نوشتن. به این‌صورت که حرف آخر کلمه را جا می‌اندازم و هنوز کلمه تمام نشده می‌روم حرفِ بعدی. مثلاً، هوا روشن است را می‌نویسم، هوا  روشا  ست.  یا چراغ خاموش است را می‌نویسم، چراخ  اموش است
خب بی‌دقتی است البته. بعد فکر کردم این بی‌دقتی علتش عجله است. مغزم تند تر از دستم است و نتیجه این می‌شود
 در هر سطری یکی دو کلمه اینطوری دُم بریده می‌شوند. خیال کن توی یک صفحه چقدر خسارت به‌بار می‌آورد

در تاکسی


من بودم آقای راننده بود، دو خانوم و یک برادر بسیجی 
 من و خانوم‌های چادر چاقچولی پشت بودیم
هوا هم گرم، پر خاک و بد بو دیگه خیال کنید چی بود
راننده نسبتاً جوان، دلمرده، بی‌رمق و ناامید از زمین و زمان، فحش بست اول به مرغ بعد به تخم مرغ و الی آخر آخرش هم دید کسی ملطفت نیست گفت داداش اون داشبورد واز کن شجریان بده گوش کنیم... (یکَم بعد) نه... والا تو این داشبورد پُره از شجریان و هایده مهستی ولی دیگه حوصله آهنگ هم ندارم
برادر بسیجی پیرهن پوست پیازی‌اش بر تن بوی گلاب‌اش افشان، تسبیح تبرک‌ به دست، ریش و پشم‌اش طلا شایدم حنا یک سانتی‌متری هم بلندا خلاصه که حوری‌کُشی بود برا خودش، با همون اطوار حوری‌کشی دراومد که :  ... (اول حاله قدسی ایجاد کرد) ... هوووم... که اینطور ... حالا من برای شما یک پیشنهاد دارم... شما احتمالاً چیزی در مورد تحقیق دانشمند ژاپنی نشنیدی؟ عارضم به خدمت شما که یک دانشمند ژاپنی روی ملکول آب آزمایشاتی کرده ... اول برای ملکول آب آهنگ راک و متال گذاشته دیدند این ملکول به زشت‌ترین شکل ممکن خودش در اومده... بعد اومدن براش قرآن کریم گذاشتن... این ملکول به حد زیبا شد... اصلاً به زیباترین شکل ممکن خودش در اومد. فیلمشم هست، کاملاً مستندِ و محافل بین المللی هم تایید کردن، از نظر علمی ثابت شده‌اس و ... انزلنا من السماء ماء و اینا و شما می‌تونین قرآن گوش بدین که روح شما رو زیبا کنه و به شما آرامش عطا کنه، می‌بینید کلام خدا یک ملکول بی‌جان آب رو برکت داد، برای شما که اشرف مخلوقات هستید چطور اثر نمی‌کنه؟
من: آقا ببخشید اون دانشمنده نیومده بود قرآن رو با لحن متال یا راک برای ملکوله بخونه؟
اون: (چند ثانیه ِمن‌ِمن کرد بعد قشنگ پنج دقیقه زر زد و هرچی انگلیسی و فلسفی بلد بود کرد جمله و به جمع وانمود کرد ملاحظه می‌کنید ما دانشمندان اسلامی کم نمیاریم و خیلی بلدیم و به زبان خود غربی‌ها (این‌جا یعنی من) هم می‌تونیم حتی خود غربی‌ها رو هم به خاک بنشونیم)
من: هیچی از حرفاتون نفهمیدم. اما در مورد تحقیقِ که گفتی بیشتر از شما فهمیدم. برای ملکول آب، قرآن و خیلی از سرودهای دینی ملت های مختلف و خیلی از آهنگ های لایت گذاشتن که به اونا اشاره نکردین چون نمی‌دونستین و گوینده‌ای هم که براتون تعریف کرده در همین حد به دونستن مطلب اکتفا کرده. به هر حال این تحقیق نتایج جالبی داشته. در اثر آهنگ لایت ملکول فرصت می‌کنه فُرم بگیره و صوت رو منتقل کنه اما بر اثر صدای تند متال و راک، نمی‌رسه و دِ‌فُرم می‌شه. چیزی شبیه به عکس‌العمل براده‌های آهن به آهنربا. همین. اصلاً آقا چرا اصرار دارین ایمان رو تو میکروسکوپ پیدا کنین؟ نکنین. اگه یه آدم مومن و با ایمان که درک درستی از ماده داشت این‌جا بود بهتون می‌گفت که دارید هم به شعورش و هم به مقدساتش توهین می‌کنید.
اون: ببینید خانوم، خداوند قرآن رو با اصول ریاضی ...
من: ببینید آقا خلط مطلب نکنید. این روش خوبی نیست برای قوی کردن ایمانِ مسلمان. حرف من اینه، با خرد نمی‌تونید به ایمان برسید چون ایمان یه مسئله وهمیه.
اون: ببینید اساساً ما خودمونو دست کم می‌گیریم. (چه ربطی داشت؟) به عنوان مثال شما می‌دونستید اولین دانشمندی که ژنراتور برق رو اختراع کرد شاگرد اما جعفر صادق بود؟ و ما متاسفانه بر اساس باور غلطی‌ که غرب به ما القا کرده فکر می‌کنیم اولین دانشمندی که برق رو اختراع کرد ادیسون بوده در صورتیکه ادیسون لامپ رو اختراع کرد، نه برق رو.
( حُناق گرفتم)
زن 1: خو دخترم شما هم قرآن گوش کو هم آهنگ مایکل جکسون، چه می‌شه؟
از طرفِ زنِ دوم هم دو سه بار مومن اندر ملحدانه براندازی شدم مرد اَفکن
من: پیاده می‌شم.


Aug 2, 2012

ارواح خبیثه در نت ...


نمی‌دانم ویروس است یا نمی‌دانم چیه
افتاده روی جانِ اینترنتِ ما، منظورم اینه که من از هر سیستمی بیام بالا اینام با من میان و با من می‌رن
اینطوریه که تو هر پیج‌ای که هستم اعم از فیس‌بوک و غیره، یک پیام‌هایی در قالب تِمِ فیس‌بوک هی ظاهر می‌شن و انگار مانده‌اند تو روی یکیشون کلیک کنی محض رضای خدا. منم لجشون در می‌آرم حواسم هست کلیک نکنم.
چیزی که باعث جان بخشیدن به اشیا شده این‌جا از طرفِ من، مدل این پیام‌هاست. 
مثلاً یه پنجره میاد یه شکم شون می‌ده که زیرش یه پیام می‌گه در روز اینطوری نفستون بدین تو شکمتون جمع شه بدین بیرون... بعد لاغر می‌شین. یا مثلاً یه دختره جذاب تو پنجره میاد پیام می‌نویسه و تو می‌بینی که داره برات می‌نویسه (تصویرش به صورتِ ویدیو) می‌نویسه که، با این مضمون که تو که نمی‌دونی من که کی‌ام، من که می‌دونم تو کی‌ هستی ... واه واه واه اگه بدونی من کی‌ام ... واینا...
کیفیتشون هم خوبه... عین تِمِ فیس بوک. انگار از کارکنان سازمان فیس‌بوک باشن. ولی خب دروغکی

+
یه زیپه تو می‌تونی بکشی پایین ممه یه خانومی ببینی

+
یه جدول مارپیچ با یه مداد تو می‌تونی با مداد جدول رو حل کنی برسونی به آخرش و قهرمانِ قهمرمانان شی

+
یه پیرزن چروسیده‌ای به صورت دلبری پشت کرده به شما یه شرت و سوتینِ زرد تنش. تو می‌تونی با موس شرتش رو بکشی پایین

+
یا مثلاً تو رو خر فرض میکنه و علامت میاد که 2 تا درخواست دوستی جدید داری. جالبه که تو فیس بوک ازین یکی میاد

+
تو بلاگ اسپات هم که هستم یه تبلیغی میاد بالا برای جوان سازی پوست برای خانوما

پ.ن
زیرشون یه نوشته کوچیک یهو میاد که می‌گه
 ades not by facebook
or
 ades not by this site
مثل گولبولای سفید

سـ


آیا شما هم موقِ  سـ  نوشتن دیگه به دندانه‌ها دقت نمی‌کنید؟

Jul 27, 2012

خوب پیامی است


"وقتی آرنو و پدرش به مدرسه رسیدند، کلاس‌ شروع شده بود"
در زادگاه من، استونی، تقریباً همه این جمله را به یاد دارند. این جمله‌ی آغازین کتابی به نام "بهار" است. این کتاب که در سال ۱۹۱۲ به چاپ رسید، نوشته‌ی اسکار لوتس، نویسنده‌ی استونیایی (۱۹۵۳ – ۱۸۸۷) است.
"بهار" درباره‌ی زندگی کودکانی است که در سال‌های پایانی قرن نوزدهم در مدرسه‌ی کوچک دهکده‌‌ای در استونی درس می‌خواندند. اسکار لوتس کودکی خود را نوشته است. شخصیت آرنو در واقع همان کودکی اسکار لوتس است.
پژوهشگران اسناد قدیمی را مطالعه می‌کنند و بر پایه‌ی آن‌ها کتاب‌های تاریخ را می‌نویسند. کتاب‌های تاریخ درباره‌ی آنچه در گذشته روی داده است، سخن می‌گویند. اما تصویر روشنی از چگونگی زندگی مردم عادی ارائه نمی‌دهند.
کتاب‌های داستان یادآور چیزهایی هستند که در اسناد قدیمی نمی‌توان یافت. مثلاً می‌توانند به ما بگویند پسری چون آرنو که ۱۰۰ سال پیش از این به مدرسه می‌رفت، چه اندیشه‌هایی در سر داشت، یا کودکان آن روزگار چه رویاهایی داشتند، از چه می‌ترسیدند و چه چیز شادشان می‌ساخت. این کتاب‌ها همچنین یادآور پدرومادرهای این کودکان‌اند؛ این که آن‌ها دوست داشتند چگونه آدم‌هایی باشند و چه آینده‌ای برای فرزندان‌ خود آرزو داشتند.
البته، ما نیز می‌توانیم درباره‌ی روزگار گذشته کتاب بنویسیم و این کتاب‌ها هم گاه بس هیجان‌انگیزند. اما نویسنده‌‌ی این روزگار نمی‌تواند واقعاً بداند بوها و مزه‌ها، ترس‌ها و شادی‌های گذشته‌ای دور چگونه بوده‌اند. نویسنده‌ی این روزگار از پیش می‌داند پس از آن چه شد و آینده‌ی مردم آن روزگار دیرین چگونه رقم خورد. کتاب، روزگاری را که در آن نوشته می‌شود، به خاطر می‌سپارد.
از کتاب‌های چارلز دیکنزمی‌توانیم دریابیم زندگی یک پسربچه در خیابان‌های لندن در میانه‌ی قرن ۱۹ میلادی، در زمان اولیور تویست، چگونه بود. از دریچه‌ی چشمان دیوید کاپرفیلد (که در واقع چشمان خود دیکنز در آن زمان به شمار می‌روند)، می‌توانیم شخصیت‌های گوناگونی را که در میانه‌ی قرن ۱۹ در انگلستان زندگی می‌کردند، ببینیم و روابط آن‌ها، و چگونگی تأثیرگذاری اندیشه‌ها و احساسات‌شان بر این روابط را دریابیم. از آن‌جا که دیوید کاپرفیلد در واقع از بسیاری جهات خود چارلز دیکنز است، دیکنز نیازی به تصور و تخیل درباره‌ی وقایع آن روزگار نداشت. او شاهد آن‌ها بود.
و باز از خلال صفحات یک کتاب است که می‌دانیم سفر در امتداد رود می‌سی‌سی‌پی برای تام سایر، هاکلبری فین و دوست‌شان جیم، در پایان قرن ۱۹ میلادی یعنی زمانی که مارک تواین این ماجرا را می‌نوشت، واقعاً چگونه پیش رفت. او دانش دقیقی از آنچه مردم آن زمان درباره‌ی یکدیگر می‌اندیشیدند داشت، زیرا در میان آن مردم زندگی می‌کرد. او یکی از آنان بود. در میان آثار ادبی، دقیق‌ترین نگاشته‌ها درباره‌ی مردمان روزگار پیشین، آن‌هایی هستند که در زمان زندگی آن مردمان نوشته شده‌اند.
کتاب‌ها به یاد می‌آورند.
 نویسنده پیام: یوری میلدبرگ
یوری میلدبرگ نقاش و گرافیست اهل تالین متولد 1965 

Jul 18, 2012

یک گوشه‌ای از این قسمت از جانِ من پاره شده است
او خوب بلد است
لب به لب می‌دوزد